خريد گردنبند مردانه
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
اسفند ۱۳۹۱

لیست صفحات
[ ۱ ]


مطالب سايت

  بخوانيم پايه دوم ابتدايي - شعر خانواده

بخوانيم پايه دوم ابتدايي - شعر خانواده

                                            خانواده

                  مانند دست است                       هر خانواده
                  هركس يك انگشت                     در خانواده
                  بابا در اين دست                         انگشت شست است
                  او كه نخستين                            انگشت دست است
                  انگشت ديگر                               يعني نشانه      
                  او مادر ماست                             خانم خانه
                  انگشت ديگر                               يعني برادر 
                  اين جا نشسته                           پهلوي مادر
                  پس اين يكي كيست                    انگشت ديگر 
                  آري درست است                         او هست خواهر 
                  من هستم آخر                            انگشت كوچك
                  انگشت ها را                               ديديم تك تك
                  ماپنج انگشت                              هستيم با هم
                  با هم شريكيم                             در شادي يا غم
                  گر چه جداييم                              ما پنج انگشت
                  چون جمع گرديم                          هستيم يك مشت 
                                                                                                                       وحيد نيك خواه آزاد         
                    
                    
 
                    

                    
 
                    

                   

                   

                         

                    

                    

                    

                    

                   

                    

                    

                    

                    



بخوانيم پايه دوم ابتدايي - شعر خانواده
بخوانيم پايه دوم ابتدايي - شعر خانواده
مشاهده ادامه مطلب بخوانيم پايه دوم ابتدايي - شعر خانواده
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

  رمان بنفشه(13)

رمان بنفشه(13)

صبح كه سياوش به دنبال بنفشه آمد، شايان هنوز خوابيده بود. خوب مثلا اگر بيدار بود، برايش چه فرقي مي كرد؟ واقعا سرنوشت اين دختر برايش اهميت داشت؟ برايش اهميت داشت كه دخترش سه روز از مدرسه اخراج شده؟ يا برايش اهميت داشت كه ابروهايش را تيغ زده و يا مداد كشيده؟ شايان فقط به دنبال بهانه اي بود تا دخترش را كتك بزند و تلافي نگهداري اجباري اين دختر را با اين كتك زدنها، جبران كند. فقط همين...... بنفشه داخل ماشين نشست و گفت: -تا غروب با هميم؟ سياوش با چشمهاي پف كرده كه نشان از بي خوابي شب گذشته اش بود، رو به بنفشه كرد: -آخه يه سلامي يه عليكي -سلام سياوش ماشين را روشن كرد و به راه افتاد و در همان حال گفت: -عليك سلام، خوب حالا چي مي گي؟ تا غروب با هميم؟ آره تا غروب پيش من مي موني بنفشه لبخند زد. سياوش از گوشه ي چشم به بنفشه نگاه كرد و گفت: -انگار خيلي خوشحال نيستي و واقعا بنفشه خيلي هم خوشحال نبود. به ساعتش نگاه كرد. ساعت ده دقيقه به نه بود. يك لحظه با خودش فكر كرد كه هم اكنون معلم تاريخ، سرگرم درس دادن است و احتمالا سميرا با تمام وجود به حرفهاي معلم، توجه مي كند. سميرا.... دختر مهربان.... به ياد شماره تلفن سميرا افتاد كه ديشب درون گوشيش، ذخيره كرده بود. شايد دلش مي خواست همين حالا كنار سميرا نشسته باشد، كسي چه مي دانست، شايد دلش مي خواست.... بنفشه شانه هايش را بالا انداخت. -دوست داشتي الان مدرسه بودي؟ بنفشه روش را به سمت ديگر چرخاند. -خوب همين يه روزه اشكالي نداره، الان ميريم بوتيك يه عالمه لباس مي فروشيم، تازه از هر فروش يه كم بهت پول مي دم بنفشه به سمت سياوش چرخيد: راس مي گي؟ -آره به شرطي كه خوش اخلاق باشيا بنفشه نيشش تا بناگوش باز شد. خوب او شنبه به مدرسه بر مي گشت، و دوباره كنار سميرا مي نشست. ولي حالا مي خواست به بوتيك برود و مثل سياوش فروشنده شود و تازه بابت كار فروشندگيش مزد هم مي گرفت. چقدر خوب.... اين هم از خصوصيات نوجوانان است كه احساساتشان، زود گذر و آني است. ............... بنفشه روي صندلي پايه بلندي نشسته بود و با دقت به سياوش نگاه مي كرد كه سرگرم نشان دادن لباسهاي مجلسي، به دختر جواني بود. -اين كارمون هم تازه رسيده، تن خورش حرف نداره، حالا اگه مي خواين مي تونين پرو كنين بنفشه با خودش فكر كرد كه سياوش چه رفتار مودبانه اي با مشتريها دارد. بهتر نبود او هم كمي رفتارش را مودبانه تر مي كرد؟ بهتر نبود او هم دست از شيطنتهايش بر مي داشت؟ ديگر بزرگ شده بود، نشده بود؟ صداي دختر جوان را شنيد: -سايز بزرگترشو ندارين -چرا، اجازه بدين، فكر كنم تو قفسه باشه به سمت بنفشه چرخيد: -بنفشه، پشت سرت تو قفسه ي رديف دوم، يه بلوز مشكيه، همونو بهم بده بنفشه ذوق زده از روي صندلي پايين پريد و به سمت قفسه رفت و بلوز را برداشت و از پشت پيشخوان دويد و آنرا به دست سياوش داد: -بفرماييد سياوش با تعجب به بنفشه نگاه كرد، چقدر مودب شده بود. از بنفشه بعيد بود. با لبخند سر تكان داد: -دست شما درد نكنه بنفشه نگاهي به دختر جوان كرد كه مدل موهايش عجيب و غريب بود. اما سياوش اصلا به او توجه نشان نداده بود، در عوض با احترام به بنفشه گفته بود "دست شما درد نكنه". بنفشه بادي به غبغب انداخت: -قربون تو و راهش را كج كرد و دوباره پشت پيشخوان رفت و روي همان صندلي پايه بلند نشست. سياوش باز هم دهانش باز ماند. نخير.... هنوز زود بود كه بگويد، رفتار بنفشه كاملا تغيير كرده است، هنوز زود بود.... ............ زن جوان و خوش پوشي كه وارد بوتيك شد، حواس سياوش را به كل پرت كرد و نگاه خيره اش روي زن، نشان از توجه ي ويژه اش بود. نگاهش آنقدر واضح و به قول دختركان نوجوان "تابلو" بود كه حتي بنفشه هم كاملا متوجه شده بود. كم كم اخمهاي بنفشه در هم مي شد. سياوش چرا به آن زن جوان خيره شده بود؟ اصلا خوشش نيامده بود، اصلا.... بنفشه نفس عميق كشيد و با اخم به سياوش نگاه كرد. اما سياوش محو گفتگو با آن زن جوان بود. چشمان بنفشه روي موهاي خوش رنگ و آرايش چهره ي زن جوان، مي چرخيد. دوباره به سياوش نگاه كرد كه گويي در اين دنيا نبود. و يا شايد هم در اين دنيا بود و انگار بنفشه برايش وجود خارجي نداشت. كم كم حس حسادت در دل بنفشه جا خوش مي كرد. اين سياوش جلوي چشمان او به كس ديگري توجه نشان داده بود. سياوش قرار بود شوهر خودش شود، از وقتي كه يك خانم به تمام معنا شده بود، ديگر بهانه اي براي بچه بودنش وجود نداشت. سياوش پيش خودش چه فكري كرده بود؟ گذشته از آن، بنفشه ديگر تصميم گرفته بود درسش را ادامه دهد. مي توانست همزمان با سياوش زندگي كند و به مدرسه برود. سميرا خودش گفته بود كه به او كمك خواهد كرد، مگر نگفته بود؟ بله، بنفشه در همين دو سه ساعت تصميمش را گرفته بود، او مي توانست همزمان، سياوش و مدرسه اش را داشته باشد. حالا سياوش در برابر چشمانش، به اين زن خيره شده بود؟ بنفشه بايد دست به كار مي شد، خودش مي دانست چطور اين زن را از ميدان به در كند.... بنفشه گلويش را صاف كرد: اهممم، همممم، همممم سياوش توجه اي نكرد. شايد هم شنيد و به روي خودش نياورد. صدايش به گوش بنفشه مي رسيد: -بله سايز شما هست، مگه ميشه نباشه؟ مگه سايز بزرگين كه نگرانين بنفشه با خودش فكر كرد كه كه سايز بزرگ نيست و نگران هم نباشد؟ زن زشت ايكبيري، الان حسابش را مي رسد، بنفشه حنجره اش باز شد: سياووووش سياوش توجه اي نكرد. بنفشه صدايش بلند تر شد: سياوووووش سياوش سرسري جواب داد: -بنفشه يه لحظه صبر كن كه يك لحظه صبر كند تا او دوباره به آن زن خيره شود؟ -سياوش من گشنمه صداي سياوش را شنيد: -مي خواين لباسهاي رگال پشت سرتونو نشونتون بدم، شايد خوشتون اومد بنفشه باز هم تكرار كرد: -من خيلي گشنمه، من گشنمه، من گشنممممممه صداي سياوش، بين "گشنمه گشنمه" هاي بنفشه گم شده بود. زن جوان با ناراحتي به بنفشه نگاه كرد. دخترك با صداي جيغ جيغويش فرياد مي زد: گشنمه سياوش با حرص به سمت بنفشه چرخيد: -بنفشه آروم، مگه نمي بيني مشتري داريم بنفشه باز هم تخس شد: گشنمه سياوش چشمانش را درشت كرد: -خيل خوب، اجازه بده كارم تموم بشه، چشم -گشنمه -مي گم خيل خوب، آروم بشين -گشنمه سياوش كمي به بنفشه خيره شد تا دليل اين رفتارهاي بنفشه را بفهمد. دوباره به سمت زن جوان چرخيد: -مدلهاي جديد هم پشت ويترين گذاشتيم، نمي دونم ديدين يا...... صداي بنفشه حرفش را نيمه تمام گذاشت: گشنمههههههههه زن جوان زير لب نچ نچ كرد، سياوش از صداي جيغ و داد بنفشه عصبي شده بود. كمي صدايش را بالا برد: -بنفشه زشته آروم باش، مگه نمي گم الان كارم تموم ميشه اما بنفشه خيال نداشت تا آرام بگيرد. مي خواست رقيب را از ميدان به در كند. مي خواست آن زن زشت از بوتيك بيرون برود. سياوش به چه حقي به او نگاه مي كرد؟ مگر سياوش نمي دانست كه او فقط به بنفشه تعلق دارد؟ مگر نمي دانست كه بنفشه چقدر دوستش دارد؟ خوب تقصير خود بنفشه بود كه زودتر از اينها براي سياوش از احساسات قلبي اش نگفته بود، او امروز به اينجا نيامده بود تا نگاه خيره ي سياوش را بر روي ساير زنان، نظاره كند، او آمده بود تا در كنار سياوش باشد. بنفشه دوباره جيغ زد: گشنمه، گشنمه، گشنمه سياوش نزديك بود سرش را به ديوار بكوبد: -بنفشه آروم بگير، چه دختر بدي شدي تو زن جوان كم كم بي حوصله مي شد. بنفشه از روي صندلي با نوك پايش به زير پيش خوان مي كوبيد: -يه چيزي برام بگير، گشنمه، گشنمه ه ه ه ه ه زن جوان كمي به سياوش نگاه كرد كه درمانده به بنفشه زل زده بود. بالاخره دهان باز كرد: -آقا من ميرم جاي ديگه براي ديدن لباسها، زحمت نكشين سياوش با دستپاچگي گفت: -خانم كجا؟ اجازه بدين الان بهتون نشون ميدم، تشريف داشته باشين زن جوان كمي پا سست كرد. بنفشه تير آخر را شليك كرد: -همين الان يه چيزي برام بگير، گشنمه ه ه ه ه ه ه ه ه زن جوان تصميمش را گرفت: -نه آقا ممنونم، شما خودتون گرفتاري دارين و با سر به بنفشه اشاره زد و با گفتن خداحافظ از بوتيك خارج شد. به محض اينكه زن جوان از بوتيك رفت، سياوش با خشم به سمت بنفشه چرخيد كه پيروزمندانه به او نگاه مي كرد. سياوش دندانهايش را روي هم فشار داد تا صدايش بالا نرود: -خيلي بي ادبي كرديا، اين چه كاري بود كه تو كردي؟ اين خانمه مشتري بود، ديدي با كارت باعث شدي كه بره؟ من از خجالت مردم بنفشه ي كوچك دلش گرفت، يعني آن زن اينقدر براي سياوش اهميت داشت؟ خوب او هم مي تواند مدل موهايش را مثل آن زن درست كند و حتي مثل او آرايش كند، واقعا مي توانست؟ خوب، خوب.... خوب ياد مي گيرد، اصلا او كه از آن زن هم لاغرتر بود، سايز آن زن اينقدر براي سياوش اهميت داشت؟ بنفشه اخم كرد: خوب كردم، اصلا گشنمه سياوش با حرص جواب داد: -بي تربيت، پاشو بريم يه چيزي برات بگيرم، اصلا از اين كارت خوشم نيومد، دختر بد، ديگه نميارمت اينجا بنفشه با قيافه ي اخمو، از روي صندلي پايين پريد و بي توجه به سياوش به سمت در خروجي دويد. .................... سياوش ساندويچ همبرگر را كه از فست فود پاساژ خريده بود، به دست بنفشه داد: -بگير بخور بنفشه ساندويچ را گرفت و با بغض به سمت بوتيك رفت. سياوش بد، سياوش بد اخلاق، به خاطر آن زن با او اينگونه رفتار مي كرد؟ آن زن هم زشت بدتركيب بود، آن زن هم ميمون بود، اصلا مثل بز نگاه مي كرد.... با بغض به ساندويچش گاز زد. سياوش با كلافگي به دنبال بنفشه وارد بوتيك شد. بنفشه با ديوانه بازي اش مشتري اش را فراري داده بود. نكند اين خبر، بين بوتيك داران بپيچد؟ همين مانده بود كه كار و بارشان هم كساد شود. اصلا اين دختر كه مودبانه روي صندلي نشسته بود، از صبح هم كاري به كارش نداشت، يكباره چه اتفاقي افتاده بود؟ نكند بنفشه،حال و بي حال بود و او نمي دانست؟ برود از او بپرسد كه علت اين رفتارش چه بود؟ نكند دلش براي مدرسه اش تنگ شده باشد؟ خوب شنبه به سر كلاسش مي رود ديگر.... اين مسخره بازي ها براي چه بود؟ سياوش وارد بوتيك شد و بنفشه را ديد كه دوباره روي صندلي نشسته و با اخم عميقي كه روي چهره اش بود، ساندويچش را مي خورد. سياوش بين چهار چوب در ايستاد و رو به بنفشه كرد: -بنفشه واسه چي اون كارو كردي؟ بنفشه جوابي نداد. -دختر، چرا اون كارو كردي؟ چرا جلوي اون زنه اين حركاتو نشون دادي، تو كه از صبح دختر خوبي بودي كه از صبح دختر خوبي بود؟ پس چرا جلوي چشمانش به آن زن نگاه مي كرد؟ همين حالا به او جريان را مي گويد. همين حالا مي گويد كه براي چه اين كار را كرده، اصلا اين سياوش خنگ است كه متوجه نمي شود..... شايد هم خودش را به آن راه زده باشد، همين حالا مي گويد و خودش را خلاص مي كند.... بنفشه سرش را بلند كرد و مستقيم به سياوش خيره شد. لقمه ي در دهانش را قورت داد. سياوش دست به سينه منتظر مانده بود و به او نگاه مي كرد. بنفشه ساندويچ را روي پيشخوان گذاشت و دهان باز كرد: بگم؟ -آره بگو، فقط نگو كه گشنه ات بود كه باورم نميشه -باشه مي گم آب دهانش را قورت داد و گفت: -من تورو دوست دارم بنفشه چه جمله ي غافلگيرانه اي بر زبان آورده بود.... سياوش فقط يك كلمه گفت: ها؟ بيچاره سياوش.... بيچاره سياوش....

..................

دستان سياوش بي اختيار، از هر دو طرف بدنش آويزان شده بود. هنوز آنچه را كه از دهان بنفشه شنيده بود، باور نمي كرد. دخترك گفته بود كه او را دوست دارد؟ خوب، خوب، او هم بنفشه را دوست دارد، مگر دوستش ندارد؟ حتما نوع دوست داشتن بنفشه مثل خود اوست، يعني غير از اين است؟ به جاي اين همه احتمالات، بهتر بود از خودش مي پرسيد. سياوش شمرده شمرده پرسيد: -يعني چي كه دوسم داري؟ بنفشه لب برچيد: -يعني تو خيلي خوبي، برام ادكلن مي خري، نمي ذاري بابام كتكم بزنه، منو بردي مامانمو ببينم سياوش نفس راحتي كشيد، خوب بنفشه راست مي گفت. او تمام اين كارها را برايش انجام داده بود، عجولانه قضاوت كرده بود. دوباره متوجه ي بنفشه شد: -به خاطر انداختن كيف سميرا تو سطل آشغالي، اومدي مدرسه ام، بعدشم كه منو بردي خونتون، تازه مي خواي ازون پرنده خشك شده ها واسم بخري سياوش لبخند زد: -عمو جون من كه كاري نكردم... بنفشه وسط صحبت سياوش پريد: -نخيرم، تو عموي من نيستي، من تورو خيلي دوست دارم -باشه، من عموي تو نيستم، منم تورو دوست دارم بنفشه جيغ كشيد: -راس مي گي؟ واقعا دوسم داري؟ -آره دختر خوب، معلومه -مثه من دوسم داري؟ تو هم دوس داري باهام عروسي كني؟ سياوش سرش گيج رفت. اي واي.... عروسي كند؟ بنفشه ديوانه شده بود؟ سياوش به لكنت افتاد: -اين حرف يعني چي بنفشه؟ بنفشه روي صندلي جا به جا شد: -خوب، من دوست دارم عروسي كنيم سياوش انگار كه به موجود فضايي نگاه مي كند، به بنفشه خيره شد. چند روز پيش، ماهانه اش شروع شده بود ديگر؟ چند روز پيش، نبود؟ درست است، همين چند روز پيش، بود.... در عرض همين چند روز، مغز بنفشه باطل شده بود؟ چه مي گفت اين دختر؟ سر سياوش درد گرفت، با بي حوصلگي گفت: -بنفشه غذاتو بخور عمو، مگه گشنه ات نبود؟ بخور نوش جونت و با دستش به ساندويچ روي پيشخوان اشاره زد. بنفشه اخم كرد: -نمي خوام عموي من باشي سياوش باز هم احساس خطر كرد، احساس خطر؟ او ديگر در بطن خطر قرار گرفته بود... سياوش با لحن صلح طلبانه اي گفت: -باشه بنفشه، من عموي تو نميشم، غذاتو بخور بنفشه بغض كرد: -من تورو خيلي دوست دارم سياوش دوست داشت موهاي سرش را دانه دانه از ريشه بكند. نمي دانست چه كار كند. بنفشه مستقيما به او گفته بود كه دوستش دارد، ديگر نمي توانست آنرا جور ديگري تفسير كند. تازه بنفشه پا را فراتر گذاشته بود و حرف از عروسي را پيش كشيده بود. سياوش براي يك لحظه، خودش و بنفشه را در لباس عروسي و دامادي مجسم كرد. در اين موقعيت، اين چه فكري بود؟ سرش را تكان داد. دخترك قدش به زحمت تا روي شكم سياوش، مي رسيد آنوقت حرف از ازدواج مي زد؟ سياوش با خودش فكر كرد كه ساعت چند است؟ به ساعتش نگاه كرد، يك بعد از ظهر بود. خوب ديگر بهتر بود بنفشه را به خانه برگرداند. حتما شايان هم كارش راه افتاده بود، اين بنفشه به خانه برود بهتر است، اگر اينجا بماند، شر درست مي كند. -بنفشه ساندويچتو بردار، برسونمت خونه، پاشو دختر خوب -نميرم، همين جا مي مونم، تو خودت گفتي تا غروب باهاتم -نه، نظرم عوض شد، بيا برو خونه، الان باباتم مياد اينجا، پاشو -نمي خوام برم، من الان به تو گفتم دوست دارم سياوش نتوانست خودش را كنترل كند و دستش را ميان موهايش فرو برد و آنرا كشيد. بيچاره سياوش ديوانه شده بود، بيچاره سياوش..... -بسه بنفشه، عيبه اين حرفا، پاشو بريم خونه -من مي خوام اينجا باشم، يعني تو دوسم نداري؟ كم كم روي بنفشه به روي سياوش باز مي شد. سياوش حس كرد نمي تواند اوضاع را كنترل كند. -پا ميشي يا نه؟ -دوسم نداري سياوش؟ چشمان سياوش دو گلوله ي آتش شد: -پاشو دختر -پس يني دوسم نداري؟ -نه ندارم ، پاشو دل بنفشه شكست. سياوش دوستش نداشت. سياوش بدجنس دوستش نداشت اما او تا همين چند لحظه ي پيش، خودش به بنفشه گفته بود كه دوستش دارد، مگر خودش نگفته بود؟ يعني همه ي آن حرفهايش دروغ بود؟ پس سياوش دروغگو است. او كه اينقدر دوستش داشت، او كه اينقدر براي ديدن سياوش، لحظه شماري مي كرد، حالا سياوش به او گفته بود كه دوستش ندارد؟ بنفشه بغض كرد و به سياوش خيره شد. سياوش تصميم نداشت در برابر اين دخترك كوتاه بيايد. با چه جراتي به گفته بود كه دوستش دارد و مي خواهد با او "عروسي" كند؟ دخترك دست چپ و راست خودش را نمي شناسد، حرف از ازدواج مي زند. صداي سياوش درون بوتيك پيچيد: -بازم كه نشستي، پاشو ديگه، مگه با تو نيستم بنفشه طغيان كرد. باز هم همان بنفشه ي سركش و لجباز برگشته بود. سياوش چطور توانسته بود به او بگويد كه دوستش ندارد، يا حتي بدتر از آن، چطور توانسته بود به دروغ به او بگويد كه دوستش دارد؟ واقعا چطور توانسته بود..... صداي فرياد سياوش باعث شد تا بنفشه از ترس، از جا بپرد: -پاشو مي گگگگگگگم بنفشه با عصبانيت ساندويچ را از روي پيشخوان برداشت و به سمت رگالهاي لباس پرت كرد. ساندويچ همبرگر به يكي از لباسها برخورد كرد و به همراه محتوياتش كف مغازه پخش شد. بنفشه ديگر منتظر عكس العمل سياوش نماند، از روي صندلي پايين پريد و از مغازه بيرون رفت. سياوش به ساندويچ له شده ي كف مغازه خيره ماند، چرا ماجرا به اينجا كشيده شده بود؟ او كه كار اشتباهي انجام نداده بود، مگر او از عشق و عاشقي، براي بنفشه گفته بود؟ مگر او نغمه هاي عاشقانه، براي دخترك خوانده بود؟ اين دختر فقط دوازده سال سن داشت، هم سن و سالهايش درون كوچه بازي مي كردند، او پيش خودش چه فكري كرده بود كه از "عروسي" صحبت مي كرد؟ سياوش خم شد و ساندويچ نيم خورده ي بنفشه را از روي زمين برداشت. محتويات ساندويچ كف مغازه ريخته بود. سياوش آه كشيد، با خود فكر كرد كه ابتدا بنفشه را به خانه مي رساند و بعد كف مغازه را تميز خواهد كرد. ................ بنفشه با اخم وارد خانه شد. سياوش رك و راست به او گفته بود كه دوستش ندارد. چه ضربه ي وحشتناكي خورده بود. سياوش نمي خواست با او عروسي كند. يادش آمد كه تمام راه هر دو سكوت كرده بودند. سياوش آنقدر اخم كرده بود كه جشمانش به اندازه ي نخود، ريز شده بود. خودش كه به او گفته بود چشمانش ريز است، اصلا خوب كرده بود كه اين حرف را زده بود. و باز هم يادش آمد كه در برابر خانه پياده اش كرد و اصلا به او نگاه هم نكرد. فقط آنقدر منتظر ماند تا او وارد خانه شود، با همان اخم وحشتناك رفته بود. سياوش بد، بدجنس، جشم ريز، دماغ دراز، حسن، سياوش تمبون ر...ده، بنفشه در ذهنش به دنبال واژه هاي ديگري بود، تا به سياوش نسبت دهد. اما در نهايت باز هم به اين نتيجه مي رسيد كه سياوش را دوست دارد، خيلي هم دوستش دارد. چشمش افتاد به پدرش كه به همراه زن جواني وسط هال ايستاده بود. بنفشه بي توجه به آن دو به سمت اطاقش رفت، صداي زن جوان را شنيد: -شايان جون، دخترته؟ -اوهوم -واي چه باحاله، سلام هم نگفت كه، كوچولو زبونتو موش خورده؟ كه زبانش را موش خورده؟ بيچاره شد، اين زن جوان هم، بيچاره شد..... بنفشه با نفرت به سمت زن جوان چرخيد و زبانش را بيرون آورد و همزمان صداي عجيب و غريب و تف بود كه از دهانش خارج مي شد، بعد از چند ثانيه كه با اين نمايش، زن جوان را شوكه كرد، به سمت اطاقش دويد و در را از داخل قفل كرد. گوشش را به در چسباند و صداي زن را شنيد: -واي، بلا به دور، اين چرا همچي كرد، چي شد؟ چي بود؟ بنفشه با حرص، قيافه اش را خرگوشي كرد و براي در بسته شده، ادا در آورد..... ...............
سياوش سرگرم جارو كردن بود كه شايان وارد بوتيك شد: -به ه ه ه ه ه ، داش سيا، چطوري؟ سياوش جوابي نداد، فكرش به شدت درگير بنفشه شده بود. -من نبودم دلت برام تنگ نشد؟ سياوش با خاك انداز، آشغالها را از روي زمين برداشت و به سمت سطل آشغال رفت. شايان نفس عميقي كشيد: -چه بوي همبرگري مياد، گشنه ام شد، حالا ناهار هم خوردما نگاهش روي لباس مجلسي گران قيمتي كه روي پيشخوان ولو شده بود، ثابت ماند. چشمش روي لكه هاي چربي چرخيد و ناگهان متوجه ي جريان شد: -سياوش، اين لباس چرا اينجوري شده؟ بوي همبرگر مي ده، اين لك و پيس ها چيه؟ سياوش به سمت اسپري كه پشت قفسه ها گذاشته بود، رفت. چند ثانيه بعد، بوي خوبي فضاي بوتيك را پر كرد. سياوش به حرف آمد: -حواسم نبود، ساندويچو ريختم رو لباس -تو چي كار كردي؟ مي دوني همين لباس قيمتش چقدره؟ بالاي صد تومن مي تونستيم بفروشيمش سياوش خم شد تا پاچه ي شلوارش را درست كند: -پولشو بهت مي دم -پولشو مي دم يني چي؟ ما جنس آورديم پاساژو بتركونيم، اين لباس مي تونست فروش خوبي داشته باشه، سرمون از اين هم شلوغتر مي شد، اونوقت تو رفتي همبرگرو ريختي رو لب.... سياوش حرف شايان را قطع كرد: -گوش كن، من امروز اصلا حوصله ندارم، تو كه حسابي خوابيديو خوش گذروندي، ناهارتم كه خوردي، اين بوتيكو دو سه ساعت بچرخون من ميرم بيرون حال و هوا عوض كنم شايان خودش را جمع و جور كرد: -چي شده؟ حالت بده؟ سرما خوردي؟ -نه، فقط يه چند ساعت كاري به من نداشته باش سياوش با گفتن اين جمله، به سمت در بوتيك رفت. صداي شايان دوباره به گوش رسيد: -آخه منم تا يه ساعت ديگه بوتيكو مي بندم، ميرم بچرخم -هركاري دوست داري بكن، اصلا بوتيكو آتيش بزن سياوش اين را گفت و از در خارج شد. شايان مات و مبهوت پشت پيشخوان ايستاده بود و به رفتن سياوش نگاه مي كرد. سياوش هيچ وقت اينقدر بي حوصله نشده بود. هيچ وقت....... ................... بنفشه وسط اطاق در بسته اش نشسته بود و به عكس سياوش نگاه مي كرد. آنقدر دلش گرفته بود كه هر لحظه امكان داشت اشكش سرازير شود. او براي آينده اش نقشه كشيده بود، او مي خواست در اطاق سياوش زندگي كند. حتي مي خواست اسم بچه هايش را انتخاب كند. اما سياوش به او گفته بود كه دوستش ندارد. سياوش بدجنس..... سياوش كه مي دانست او خيلي تنهاست، مادرش مريض است و پدرش به او اعتنايي نمي كند. عمه اش بي خيال است و پدر بزرگ و مادربزرگش از او بدشان مي آيد. دخترك بي پناه همه ي اينها را مي دانست، همه ي اينها را.... سياوش هم او را تنها گذاشته بود. بنفشه چقدر تنها بود، تنهاي تنهاي تنها.... بغض اين تنهاي كوچك شكست و با صداي بلند گريست. زير لب به سياوش ناسزا مي گفت. اشكهايش روي عكس سياوش مي چكيد و بنفشه همچنان گريه مي كرد. عكس سياوش را رها كرد و سرش را روي لبه ي تختش گذاشت و هق هق اش شديد تر شد. ............... سياوش كلافه و عصبي پشت فرمان نشسته بود و بي هدف داخل شهر مي چرخيد. هر از چند گاهي دستي به سر و صورتش مي كشيد. از نظر او يك فاجعه اتفاق افتاده بود. بنفشه عاشق او شده بود و بدتر از آن به او پيشنهاد ازدواج داده بود. سياوش به ياد فريادهايش افتاد. امروز چقدر بر سر بنفشه با دليل و بي دليل فرياد زده بود. او همين طور مي خواست حامي اين دخترك باشد؟ او كه دخترك كوچك را له كرده بود. به او گفته بود كه دوستش ندارد، اما دوستش داشت. حتي اگر جنس دوست داشتنش از جنس دوست داشتن بنفشه نبود، اما دوستش داشت. در دوست داشتنش، شك نداشت. بنفشه الان چه كار مي كرد؟ يعني گريه مي كرد؟ اين دخترك آنقدر در زندگي اش تحقير شده و بي مهري ديده بود كه ديگر نمي توانست تحقير و بي مهري را تحمل كند. سياوش نمي توانست اين دخترك را به حال خود رها كند. نمي توانست.... گوشه ي خيابان پارك كرد و گوشي اش را از جيبش بيرون آورد و شماره ي بنفشه را گرفت و گوشي را روي گوشش گذاشت. ............. بنفشه همچنان مي گريست. آب بيني اش يك سره وارد دهانش مي شد، اما بنفشه همچنان گريه مي كرد. سياوش بدجنس، سياوش مارماهي صداي زنگ گوشي اش بلند شد. بنفشه در همان حال با خودش فكر كرد كه چه كسي پشت خط است؟ سميرا؟ اما سميرا شماره اش را نداشت و منتظر بود تا بنفشه با او تماس بگيرد. نكند سياوش باشد...... بنفشه از جا پريد و به سمت گوشي اش رفت و هول و دستپاچه به شماره نگ
رمان بنفشه(13)
رمان بنفشه(13)
مشاهده ادامه مطلب رمان بنفشه(13)
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

  roman هيچكي مثل تو نبود (36)

roman هيچكي مثل تو نبود (36)

تو اين يه هفته زندگي روال خودش و داره. ميرم شركت، ميرم دانشگاه، ماهان هر روز سر ساعت به زور مي فرستتم باشگاه. حتي وقتي كه جلسه داريم و يا سرمونم خيلي شلوغه بازم نمي زاره از زيرش در برم و يا خودش مي رسونتم دم در باشگاه يا همون موقع زنگ ميزنه آژانس بياد ببرتم.

همه چيز خوبه و اضافه شدن يه دوست خوب هم اين خوبي و خوشي و زياد كرده. خواهر كيا واقعا" دختره خوبيه. خيلي مهربونه. حقا كه موقع فاميلي تعيين كردن به اين خانواده بهترينش و دادن. مهربوني از سر و روشون مي باره. كيانا خيلي شاد و شيطونه. برعكس آرشام كه آرومه. همه اش آدمو مي خندونه. فرداي شب مهموني وقتي از شركت اومدم خونه يه 10 دقيقه بعد كيانا اومد خونه خاله. هم خوشحال شدم هم تعجب كردم. از كجا مي دونست من كي ميام خونه؟ وقتي ازش پرسيدم يه لبخندي زد و گفت: راستش كشيك تو مي دادم. از كيا هم پرسيدم. باهات كار مهمي داشتم. كنجكاو شده بودم. چي كار داشت كه اين جوري آمارمو گرفته بود؟ منتظر موندم تا بگه. كيانا: راستش امروز صبح كيا در مورد دوستت پريسا با من و مامان صحبت كرد. ابروهام پريد بالا و گوشام تيز شد. پس بگو چرا كيا امروز دير اومده بود. من: خوب .... كيانا: راستش من و مامان به كيا اطمينان داريم. پسر عاقليه و ما خيلي خوشحاليم كه بالاخره تونست جفتش و پيدا كنه. اين جور كه از برق چشمهاش موقع حرف زدن در مرد پريسا پيدا بود انگاري خيلي هم دوستش داره. و از اونجايي كه ما ديشب يه شناخت نسبي نسبت به تو پيدا كريدم و تو هم كه خيلي گلي و پريسا هم دوست توئه يه جورايي خيالمون راحت تره. الان اومدم يه خواهشي ازت بكنم. راستش من از صبح كه كيا حرف پريسا رو زده دارم از فضولي ميميرم كه ببينمش. به كيا كه گفتم پسره خبيث فقط برام ابرو بالا انداخت و گفت به وقتش. بي شعور ميدونه من تا اون موقع مي ميرم از فضولي. الان اومدم دست به دامن تو بشم تا شايد تو بتوني يه كاري برام بكني. كيانا خودش و رو مبل كسيد جلو و اومد سمت منو دستمو كه روي پام بود و گرفت بين دستهاش. چشمهاش و ريز كرد و گفتك آنا جونم ترو خدا يه قراري بزار من پريسا رو ببينم. به خدا نم يخوام خواهر شوهر بازي در بيارم. من اصلا" بلد نيستم. دوست دارم با زن آينده برادرم بيشتر آشنا شم. به نظر من نقطه اتصال يه خانواده نه روابط خونيه نهه يه عقدي كه يه دختر و يا يه پسر و به خانواده ي ديگه اي وصل ميكنه. من معتقدم دوستي و محبت بين آدمها از هر اتصالي قويتره. الانم دلم مي خواد با پريسا آشنا بشم و باهاش دوست بشم. من خواهر ندارم خيلي دلم يه خواهر خوب مي خواد. يكي مثل تو. بهش لبخند زدم و اون يكي دستمو گذاشتم رو دستش و گفتمك باشه عزيزم بهش مي گم. مطمئنم از پريسا خوشت مياد خيلي دختر خوبيه. و همين طورم شد. با پريسا قرار گذاشتيم كه به بهانه خريد بريم بيرون. به اصرار كيانا به پريسا نگفتم كيانا خواهر كياست. موثع معرفي هم فقط گفتم از دوستان خانوادگي خاله ايناست. چون كيانا مي گفت: دوست ندارم به خاطر اينكه خواهر كيام باهام رفتار خاصي بكنه. من مي خوام خود واقعيشو ببينم. و ديد. خود خود پريسا رو كه در عين شيطنت خانم بود. پريسايي كه عاقل تر از من بود و راحت تر با بقيه ارتباط برقرار مي كرد. 10 دقيقه از ديدنشون نگذشته بود كه همچين با هم مچ شدن كه انگار سالهاست با هم دوستن. حتي سليقه خريد كردناشونم مثل هم بود. پدر منودر آوردن تا 4 تا لباس خريدن. ديگه پاهام از بس كه راه رفته بودم ذوق دوق مي كرد. آخرش موقع خداحافظي كيانا پريسا رو سفت بغل كرد و گفت: من واقعا" خوشحالم كه قراره همچين دختر ماهي خواهرم بشه. بالاخره كيا از خودش يه عرضه اي به خرج داد. انصافا" بايد بگم خيلي خوش سليقه است. پريسا بدبخت با دهن باز داشت به كيانا نگاه مي كرد كه بدجنس مي خنديد. بعد از چند لحظه كه به خودش اومد به جاي اينكه خانم بشه و آروم و سر به زير بشه يه جيغي كشيد و افتاد دنبالم كه بزنتم كه چرا بهش نگفتم. منم از ترسم مدام دور كيانا مي چرخيدم و كيانا هم كه ريسه رفته بود از خنده. خدايي عروس اين مدلي نوبره والا. اما عجيب اين عروس و خواهر شوهر آينده با هم دل و قلوه مي دادن. خلاصه اينكه الان كه يه هفته گذشته و اين دوتا دوستاي جون جوني شدن با هم. امروز كيانا زنگ زده گفته شب بياين خونه ما شب نشيني. بعد با ذوق گفت: مامانم مي فرستم پيش سيمين جون كه راحت باشيم. مي خوام كلي حال كنيم. به پريسا هم گفتم بياد. امشبم خونه ما بمونيد. من: وا كيانا حالت خوبه؟ خونه ماهان و شما يه طبقه فاصله داره فقط بر مي گرديم خونه ديگه. كيانا: نخيرم نميشه كه سر صبح بريد خونه من مي خوام تا صبح بيدار باشيم. فردا هم كه تعطيله بهانه نياريد. شب منتظرتونم. اين و گفت و ديگه نزاشت من يكم ابراز وجود كنم. بعد شركت با ماهان رفتيم دنبال پريسا و 3 تايي رفتيم خونه ماهان اينا. چه معني داشت عروس آينده زودتر از بقيه بدو بدو كنه بره خونه دوماد آينده اونم تنها تنها .... دخترا چه پررو شدن اين روزا. بنا به اين دلايل من مثل يه مامان خوب عمل كردم و تحت نظارت خودم پريسا رو آوردم خونه ماهان اينا كه بعد از اينكه ماها حاضر شديم 3 تايي بريم بالا. موقعي كه داشتم حاضر مي شدم پريسا مدام غر مي زد. طاقتش تموم شده بود و مي خواست زودتر بره. نه كه فكر كني دلش براي كيا تنگ شده ها نه. داشت مي مرد از فضولي ديدن خونه اشون. زير غرغاي پريسا حاضر شدم و يه آرايشي هم كردم. يه تاپ سبز يشمي پوشيدم با يه شلوار جين مشكي. موهامم باز ريختم دورم. ماهانم يه تيپ اسپرت زده بود. از اونجايي كه قرار بود شبم بمونيم هر كدوم يكي يه دست لباس راحتم با خودمون برده بوديم كه براي خواب بپوشيم. آخه كي دفعه اولي كه ميره خونه كسي پيژامه با خودش مي بره؟؟؟ رفتيم بالا و زنگ زديم. چشمهاي پريسا داشت برق مي زد. راستش منم فضوليم گل كرده بود. دفعه قبلي كه رفته بودم خونه كيا اينا به خاطر اون سوتي كذايي نتونسته بودم اتاقها رو ببينم و امروز مي ديدم. زنگ زديم و منتظر مونديم. در باز شد و كيانا خندون اومد جلوي در. با ذوق سلام كرد. اين دختر هميشه شاد بود. تعارف كرد و رفتيم تو خونه بعد از سلام و احوال پرسي با كيا و آرشام تازه وقت كردم به دورو برم نگاه كنم. رو ميز اپن پر بود از وسيله. الان اگه با پريسا تنها بوديم حتما" يه سوتي مي كشيدم. حالا مي فهميدم چرا اين كياناي ناقلا اصرار داشت بيايم و تا صبح به قول خودش بتركونيم. رو اپن بساط مشروب آماده بود. پر بود از مزه و به تعداد گيلاس و شراب قرمز و ودكا و ديگه بقيه رو نمي دونستم چيه. اونقدي بود كه براي 20 نفر آدم كفايت مي كرد. نمي دونم اينا در مورد ما چي فكر كرده بودن. اگهع همه اينا رو يم يخواستيم بخوريم كه همه كارمون به بيمارستان مي كشيد. كيانا بريا راحتي ما و بيشتر خودش آرش و مامانش و فرستاده بود پايين پيش خاله. قبل اومدن فرخنده خانم با لبخند و چشمك گفت خوش بگذره بهتون. الان معني چشمكش معلوم شده بود. مي دونستا اينجا چه خبره. آهان يه چيزي ديگه اينكه وقتي كيا فهميد كيانا سر خود پريسا رو ديده يه روز مامانش برد بيرون كه پريسا رو رسما" بهش معرفي كنه و من نمي دونم اين پريسا مارمولك چه جوري برخورد كرده بود كه اين زن تا مي دتش مدام عروسم گلم و پريسا جون از زبونش نمي افتاد. خدايي پريسا تو خانمانه رفتار كردن خيلي خيلي بهتر از من بود. در كل مامان پسند بود. نشستيم دور هم و اول يكم حرف زديم. كيانا بلند شد يه اهنگ آروم گذاشت و دوباره اومد كنارمون نشست. رو به من و پريسا گفت: خيلي خوش اومدين. انقده دلم بريا اين دور هميا تنگ شده بود. كلي برنامه چيدم براي امشب. البته كلي هم نه ولي مي خوام يكم حال كنيم. علل حساب بلند شيد بريم يه لب تر كنيم و شنگول شيم. اين و گفت و يه چشمك زد بهمون و بلند شد و دست من و پريسا رو هم كشيد و بلندمون كرد. پسرا كه همون اول جمع شده بودن دور بساط و جلسه گرفته بودن بريا خودشون. كيانا يكي يه گيلاس برامون ريخت و داد دستمون. من موندم و گيلاسي كه نمي دونستم باهاش چي كار كنم. روم نميشد به كيانا بگم نمي خورم. پريسا نفله هم فهميده بود و رفته بود كنار كيا ايستاده بود و برام ابرو بالا مي نداخت. كيانا خودش رفت نشست كنار آرشام. من تك و تنها نشسته بودم و با غصه به گيلاسم نگاه مي كردم. تا اينجا كه كيانا رو شناخته بودم فهميدذه بودم كه نه تو كارش نيست. نم يخوام و نميام و نمي خورم حاليش نبود. اگه مي گفتم مشروب خور نيستم به زورم كه شده مي ريخت تو حلقم. فقط همين يه اخلاق كوچولوش يكم بد بود. در كل خيلي ماه بود. لبمو به دندون گرفته بودم و دودستي گيلاس و چسبيده بودم و غصه مي خوردم. كيانا هم هر 30 ثانيه بر مي گشت سمتم و مي گفت: بخور ديگه. هيم گيلاسشو مي كوبيد به گيلاسم و سلامتي و اينا مي گفت. ديگه براي بار دهم كه برگشت و گفت بخور ما همه منتظر توييم فهميدم كه راه دررو ندارم و امشبه بايد كله پا بشم. چون همه گيلاساشون و تموم كرده بودن و منتظر من مونده بودن كه منم بخورم و دور بعد و بريزن. دستام سفت دور گيلاس چسبيده بود. ديگه پي تگري زدن و به تنم ماليده بودم. از مشروب متنفر بودم بوي الكل حالمو بد مي كرد اما چاره اي نداشتم. چشمهامو بستمو مثل كسي كه مي خوان اعدامش كنن زير لب زمزمه كردم: خدايا خودت امشب و بخير بگذرون و شرفمو حفظ كن. با دستهاي سفت شده گيلاس و به زور با چشمهاي بسته آوردم بالا. يه نفس عميق كشيدم و گيلاس و گذاشتم رو لبم كه بخورم. آماده بودم كه مايع بد بو رو بريزم تو حلقم كه يهو گيلاس از دستم در اومد. يه لحظه فكر كردم نخورده فشارم افتاده و بدنم سست شده و گيلاس از بين دستام افتاد پايين. با ترس چشم باز كردم و به پايين و جاي احتمالي كه گيلاس افتاده بود و نگاه كردم. اما از گيلاس خبري نبود. يه گيلاس خالي اومد بين دستهام. با تعجب به گيلاس خالي نگاه كردم و سرمو بلند كردم ببينم كي گيلاس و گذاشته تو دستم. ماهان كنارم ايستاده بود و گيلاس پر من و به لبش برده بود و يه نفس سر كشيد. با بهت نگاش كردم. چه نفسييييييييييييي اي جونممممممممم.... ماهان گيلاس و تا ته سر كشيد و پشت بندش يه چيپس گذاشت دهنش برگشت سمت منو آروم گفت: نگران نباش من ساقيم نمي زارم بهت مشروب بدن. قدرشناس بهش لبخند زدم. خدا رو شكر كسي نفهميده بود. بعد از اينكه همه گيلاسهاي خالي و جمع كردن ماهان شروع كرد براي همه مشروب ريختن. هم سرشون به كار خودشون گرم بود و غير من هيچ كس حواسش به ماهان نبود. ماهان همه گيلاسها غير يكي و پر مشروب كرد و تو گيلاس آخري خيلي شيك و ريلكس بدون جلب توجه بقيه شربت گيلاس ريخت. بعدم موقع تقسيم اون گيلاس شربتيه رو گذاشت جلوي من. يه لبخند بهم زد و منم خوشحال درجا گيلاسمو گرفتم تا ته سر كشيدم. كيانا: وايييييييييي ... آنا اين كاره ايا ... نه به اون طول دادنت نه به اين يه نفس سر كشيدنت. خفه يشي دختر. يكم آرومتر بخور. بزار ما هم بهت برسيم. فقط دندونامو بهش نشون دادم. پريسا ولي با ابروهاي بالا رفته مشكوك نگام مي كرد. مي دونست من مشروب خور نيستم. منم بهش چشم غره رفتم و رومو برگردوندم. الاغ منو ول كرد رفت چسبيد به كيا. حالا انتظار داره سر از كار من در بياره. عمرا" بهت بگم چي خوردم. والا من نمي دونم اين دختر پسران گل ما براي گرم شدن نياز به چند تا گيلاس از اين زهرهه ماريه داشتن كه هي گيلاس مي نداختن بالا. كم كم هر كي گيلاس به دست مي رفت سمت مبلها و مي نستن روش. كيانا خوشحال گفت: خوب حالا كه همه گرم شديم ميگم چه طوره بازي كنيم. بياين پانتوميم بازي كنيم خيلي حال ميده. خودش ذوق زده بدون اينكه منتظر جواب باشه گروه بندي كرد. ماهام به سان گوسفندان مطيع رو حرف ميزبان حر ف نزديم. من و كيا و ماهان يه گروه شديم و كيانا و آرشام و پريسا يه گروه. اول قرار شد ما اجرا كنيم. كيا بلند شد رفت سمت پيانا اينا و كيانا هم دم گوشش يه چي گفت. كيا صاف ايستاد و يه چشم غره توپ به كيانا كه با نيش باز براش ابرو بالا مي نداخت رفت و گفت: كيانا خجالت بكش... مراعات كن امشب و ... بعد با ابرو به پريسا اشاره كرد. پريسا هم نامرد سريع گفت: مراعات نمي خواد كه بازيه خوب. كيا هم يه پشت چشم براي پريسا رفت و برگشت سمت ما. من و ماهان منتظر بوديم ببينيم چي كار مي كنه. يهو نشست رو پاهاش و قيافه اشو جمع كرد و انگار داره يه كارهايي مي كنه. من كه با چشمهاي گرد داشتم به حركاتش نگاه مي كردم. باورم نميشد كيا آقاي دكتر مهندسمون همون استاد دانشگاه اين حركت و انجام بده. مي فهميدم داره چيو نشون ميده ها اما روم نميشد بگم. ماهان بلند گفت: تو دستشويي نشستي داري زور مي زني؟؟؟ من قرمز شدم و كيانا اينا غش غش زدن زير خنده. كيا برگشت و بهشون با اخم گفت: زهر مار. بعد برگشت سمت ماهان و با سر اشاره كرد كه يعني آره. بعد از يه جايي تو هوا شرع كرد كشيدن و جدا كردن يه چيزي و بعد هم خود عملب و انجام داد. ماهان هم با خنده گفت: دستمال توالت؟؟؟ كيا مثل فنر از جاش پريد و گفت: آره همون بود.... كيانا اينا هنوز داشتن مي خنديدن.
كيا قرمز اومد نشست كنارمون. منم سرم پايين بود و ريز مي خنديدم. راستش خجالت مي كشيدم از كيا. بعدي نوبت پريسا بود. كيا هم نامردي نكرد و بهش گفت: اتو زدن و نشون بده. پريسا معترض گفت: كيا ... كيا تكيه داد به مبل و گفت: چيزي كه عوض داره گله نداره. پريسا هم چشم غره رفت و رفت كه نشون بده. اول جلوي يه آينه فرضي ايستاد و كلي آرايش كرد و بعد كيف به دست از خونه فرضيش اومد بيرون. حالا راه رفتنش خنده داشت. لبهاشو غنچه كرده بود و داده بود جلو و قدمهاش و ضربدري بر مي داشت و با عشوه راه مي رفت. بعد اداي خيابون و ماشينا رو در آورد و بعد از رد كردن چند تا ماشين بالاخره سوار يكيشون شد. تو اين فاصله هم كيانا و آرشام ريزه ريزه مي گفتن كه داره چي كار مي كنه. يهو كيانا پريد بالا و گفت: اتو زدن؟؟؟ پريسا صاف شد و با لبخند گفت: خودشه ايول .... رفت جلو و دستهاشون و كوبوندن به هم. اونقدر بازي جذاب بود و اونقدر سرگرم شده بوديم كه اصلا" نفهميده بوديم كي زمان گذشت. واي كه چقدر خنديديم. دل درد گرفته بوديم. اين بينا بين گيلاسها عهم پر و خالي مي شد و بيشتر از همه كيانا خورده بود. رسما" خفه كرده بود خودشو. با چند تا سيگاري هم كه پشت بند مشروبا كشيده بود ديگه تعادل نداشت و موقع راه رفتن تلو تلو مي خورد. هر چي هم آرشام و كيا مي خواستن جلوش و بگيرن نمي شد. كيانا با همون حالش بلند شد و آهنگ شاد گذاشت و دست آرشامم كشيد و آورد وسط و شرع كردن دوتايي رقصيدن. بعدم پريسا و كيا رفتن وسط. كيانا تلو تلو خورون اومد و دست منو ماهان و كشيد و ما رو برد وسط و خودش با ماهان شروع كرد رقصيدن و منم مجبوري با آرشام رقصيدم. همون شلنگ تخته انداختن. يكم كه گذشت انگار انرژي ها ته كشيده بود همه ولو شديم رو مبلها. حقم داشتيم خوب. ساعت 5 صبح بود. ديگه نا نداشتيم. كيانا ديگه چشمهاش باز نميشد. تو بغل آرشام ولو شده بود. داشتيم بحث مي كرديم كه كي كجا بخوابه كه كيانا از تو بغل آرشام خودشو كشيد بالا و گفت: همه همين وسط جا پهن مي كنيم مي خوابيم. من مي خوام مثل قديما كه با دوستام مي خوابيدم بخوابم. حالا هي ماها چشم و ابرو ميايم كيانا نمي فهمه. بالاخره زورش بيشتر از همه بود. من نمي دونم آرشام رسما" در نقش بوق ظاهر شده بود. كيانا همه كاره بود و آرشامم حرف نيم زد رو حرفش. خلاصه همون وسط تشك پهن كردي و ماها هم لباسهامون و عوض كرديم و دراز كشيديم. كيانا و آرشام وسط خوابيدن و من و پريسا يه سمت كيانا و اون سمت آرشامم ماهان و كيا خوابيدن. هر چي كيا گفت بزاريد من و ماهان و آرشام بريم تو اتاق من بخوابيم كيانا نزاشت. همه دراز كشيديم. از دست اين كيانا. كلا" شاد بود اما وقتي مست شده بود مشنگ مي زد. خواب و بيدار بودم كه حس كردم يكي از جاش بلند شد. چشم باز كردم ديدم كيانا بلند شده ايستاده. تو اون تاريكي نمي فهميدم داره چي كار ميكنه اما چون حالش خوب نبود از جام بلند شدم ببينم چرا پا شده. رفتم كنارش و گفتم: كيانا جايي مي خواي بري ؟ حالت خوبه؟؟؟ كيانا با چشمهاي نيمه باز نگام كرد و گفت: آره مي خوام برم دستشويي. دستشويي تو راهروي اتاقهاشون بود. دستش و گرفتم كه هدايتش كنم اما اون زودتر از من حركت كرد. اول رو پاي آرشام لگد كرد و جيغش و بلند كرد بعد رو شكم كيا لگد كرد كه نعره كيا بدبخت رفت هوا. با صداي داد كيا و آرشام ماهان و پريسا هم بيدار شدن. ماهان بلند شد و يكي از چراغها رو روشن كرد و تونستم يه كوچولو راهمو ببينم. دست كيانا رو گرفتم كه نخوره زمين. كيا و آرشام و پريسا تو جاشون نشسته بودن و گيج ماها رو نگاه مي كردن. هنوز كامل خواب از سرشون نپريده بود. خواستم كيانا رو بكشم سمت دستشويي كه ديدم از جاش تكون نمي خوره. يه بار ديگه هم كشيدمش كه صداش بلند شد. كيانا: اه آنا ولم كن مي خوام برم دستشويي. من: مي دونم عزيزم مي خوام ببرمت دستشويي ديگه. دو.باره دستشو گرفتم. دوباره دستش و كشيد. كيانا: خودم مي تونم. ولم كن. دستش و ول كردم. اگه بازم دستشو مي گرفتم جيغش مي رفت هوا. كنارش ايستادم كه اگه داشت مي خورد زمين كمكش كنم. كيانا يه قدم برداشت و رفت رو تشك ماهان ايستاد. گيج گيج بود. مست مست. دستش رفت سمت شلوارش. يهو به خودم اومدم و همزمان منو آرشام با هم رفتيم سمتش. من دستش و گرفتم و گفتم: كيانا داري چي كار مي كني؟؟؟ يه نگاه گيج كرد بهم و گفت: خنگي؟؟؟؟ مي خوام دستشويي كنم. من: خوب عزيزم بيا بريم دستشويي. كيانا: آنا گيج مي زنيا خوب اومدم دستشويي اگه بزاري كارمو بكنم. جان؟؟؟؟ دستشوييي؟؟؟ تشك ماهان دستشويي بود؟؟؟ اونقدر خنده ام گرفته بود كه نمي تونستم درست حرف بزنم. پريسا و كيا و ماهان كه بلند بلند مي خنديدن. آرشام: كيانا عزيزم اينجا كه دستشويي نيست. بيا بريم . من مي برمن. كيانا با اخم دستشو از تو دست آرشام كشيد بيرون و گفت: اه ... آرشام ولم كن تو رو كجا ببرم برو بيرون بزار كارمو بكنم برو ... دوباره دستش رفت سمت شلوارش. مرده بوديم از خنده. اونقدر صحنه جالبي بود كه هيچ كدوم نمي تونستيم جلوي خنده امون و بگيريم. آرشام هي قربون صدقه كيانا مي رفت ازش مي خواست كه باهاش بياد برن دستشويي. كيانا هم با اصرار و لج بازي مي گفت من تو دستشويي هستم و برو بيرون. كم مونده بود همون وسز كارشو بكنه. من كه ولو شده بودم رو زمين. پريسا بالشتش و گرفته بود تو دهنش كه صداي خنده اش خيلي بالا نره. ماهان و كيا هم كه جاي خود ريسه رفته بودن. آخرم آرشام ديد حريف كيانا نميشه دست انداخت زير زانوش و كيانا رو انداخت رو كولش و بردش دستشويي. كيانا هم از شونه آرشام آويزون بود و مدام جيغ و داد مي كرد كه : بابا من دستشويي دارم منو كجا مي بري. بزار برم دستشويي كارمو بكنم. آرشام به هر ترتيبي بود اين كيانا رو برد دستشويي. كيا رو به ماهان گفت: داداش انگاري تشك تو بد فاز دستشويي ميده. بپا تا صبح خراب كاري نكني. آرشام بالاخره موفق شد و بعد يكم با كيانا برگشتن. آرشام كيانا رو نشوند رو تشكش. كيانا با چشمهاي خمار يه نگاه به تك تكمون كرد و گفت: شماها خواب ندارين؟؟؟ بخوابين بزارين ماها هم بخوابيم ديگه چقدر سر و صدا مي كنيد. خوابمون و پروندين. ماها ديگه پوكيديم از خنده. بعد كلي خنده چراغا رو خاموش كرديم و خوابيديم.

يه بار كه با خاله نشسته بوديم جلوي تلويزيون و داشتيم سريال كره اي نگاه مي كرديم. تو سريال اين دختر داستان براي تولد دوستش يه كيك شكلاتي درست كرد كه قيافه اشم دل آدمو آب مي كرد. من كه دهنم آب افتاده بود. خاله با يه آهي گفت: انقده دوست دارم يه بارم كه شده براي تولدم يا سالگرد ازدواج از اين كيك خونگيا داشته باشيم. اما اين حميد اهل كيك گرفتن و درست كردن نيست. سر هر مراسمي من و خركش ميكنه مي بره شام بيرون. نميگه يه بار تو خونه باشيم يه كيكي بگيريم يه جشن خودموني بگيريم. اين و كه خاله گفت انقده دلم براش سوخت. امروز صبح قبلا از اينكه من و ماهان بريم خاله گفت: امروز عصري زودتر بيايد خونه چون سالگرد ازدواجشونه و مي خوان عصري برن خريد و شامم بيرون بخورن. كلا" دوست ندارم سر خر باشم. هر چند معمولا" سر خر مامانم اينا هستم. اما ديگه خاله اينا زشته. يه نگاهي به ماهان كردم و با اشاره بهش فهموندم يه كاري بكنه نريم امشب. ماهانم سريع گرفت مطلب و گفت: نه مامان جان شما بريد من و آنا كلي تو شركت كار داريم. بريد بهتون خوش بگذره. خاله يكم اصرار كرد و بعد كه ديد منم حرف ماهان و مي زنم كوتاه اومد. تا از در اومديم بيرون رو به ماهان گفتم: ماهان امشب زود ميايم خونه؟؟؟ يه ابروي ماهان رفت بالا و شيطون گفت: امشب كه خونه كسي نيست چرا زودتر بيايم؟؟؟ اخم كردمو با دست كوبوندم به بازوش كه نيششو ببنده. من: گمشو بي ادب. كار دارم خوب. مي خوام براي خاله اينا كيك درست كنم. بعدم قضيه فيلم و اينا رو گفتم. هي ماهان گفت: ميريم كيك آماده مي خريم اما من به اصرار گفتم نخير نميشه و من خودم بايد كيك درست كنم. ماهانم ديد حريف من نميشه گفت: باشه اما من كه مي دونم كيك درست كردن بلد نيستي. راست مي گفت بلد نبودم. اما تو شركت كلي تو اينترنت سرچ كردم و چند مدل كيك شكلاتي پيدا كردم. عصري هم موقع برگشت با ماهان رفتيم مواد لازمو خريديم. يه قالب خوشگلم گرفتم كه كيكم خوش فرم در بياد. رفتيم خونه و من سريع لباسامو عوض كردم و رفتم تو آشپزخونه. تو شركت روش پخت و پرينت گرفته بودم و گذاشتم روميز. وسايل و از تو نايلون در آرودم. خم شدم رو روش پختو آروم خوندمش. من: خوب ... بزار ببينم اين چي ميگه ... سيني فر را با يك برس آشپزي چرب كنيد. فر را روشن كرده و در درجه حرارت 140 درجه سانتيگراد قرار دهيد. ماهان: مطمئني مي توني؟؟؟ سرمو بلند كردم و يه نگاه بهش كردم و گفتم: پس چي كه مي تونم. يه كيك ساده است ديگه. ماهان شونه اي بالا انداخت و چرخيد كه از آشپزخونه بره بيرون. دوباره به دستور پخت نگاه كردمو يادم اومد كه بلد نيستم با فر كار كنم. تندي گفتم: ماهان .... ماهان برگشت سمتم. سعي كردم يه لبخند مليح بزنم و با خر كننده ترين لحنم بگم: ميشه فرو برام روشن كني؟؟؟ اما ماهان زرنگتر از اينا بود. بدجنس خنديد و گفت: بلد نيستي با فر كار كني نه؟؟؟ سريع لبخندم جمع شد و با اخم گفتم: فر شما رو بلد نيستم. يه ابروش و برد بالا و گفت: گاز شمام كه همينه. نيشش و باز كرد. چشمهامو ريز كردم و دفاعي گفتم: خوب كه چي؟ بلد نيستم. چي ميگي؟؟؟ بلند خنديد و اومد سمتم و بينيمو خوشحال كشيد و رفت سمت فر. ماهان: خوب آنا خانمي من كه گفتم بلد نيستي حرص خوردن نداره عزيزم. چشم خودم روشن مي كنم. با اخم بينيمو مي مالوندم. با حرص گفتم: تو آخر اين دماغ منو از جاش مي كني. اونوقت هيچكي نگام نميكنه و رو دست مامانم مي مونم. برگشت سمتم و يكم چشمهاش و ريز كرد و جدي گفت: بهتر .... چشمهامو گرد كردم. من: بهتر كه بي دماغ شم؟؟؟ ماهان يه اخمي كرد و خم شد سمت فر و آروم گفت: بهتر كه كسي نگات نكنه. زير لب گفتم: ديوونه .... به ماهان گفتم رو چند تنظيم كنه و ماهان درستش كرد. بعدش رفت بيرون و به عشقش رسيد. همون ولو شدن رو مبل جلوي تلويزيون. من نمي دونم اونجا چه حسي بهش ميده كه سر و تهش و بزني ولوئه رو اين مبله. ديگه كم كم به اين مبله هم حسوديم ميشه. واي آنا داري ديوونه ميشي. تمام.... قالبمو روغن مالي كردم و گذاشتم تو فر. خوب حالا بايد چي كار كنم؟؟؟ كله امو كردم تو برگه و خوندم. شكلات هاي سياه را در يك قابلمه كوچك قرار داده و روي گاز بگذاريد تا آب شود. سپس قهوه را با كمي آب سرد حل كرده و داخل قابلمه شكلات بريزيد. با حرارت كم اين مايع را داغ كنيد تا زمانيكه شكلات ها كاملا آب شوند. يه شير جوش در آوردم و گذاشتم رو گاز. زيرش و روشن كردم و شكلاتها رو ريختم توش. بقيه چيزاي تو دستور كار و هم ريختم توش .... دوباره رفتم سراغ روش كار. در حاليكه شكلات هاي در حال آب شدن هستند ، دو نوع آرد را با هم مخلوط كرده و جوش شيرين ، شكر و پودر شكلات را نيز به آن اضافه كنيد. اين خمير را با دست هم بزنيد. حالا تخم مرغ ها را نيز به آنها اضافه كرده و سرشير را نيز در كاسه بريزيد. كارهايي كه نوشته بود و انجام دادم اما مگه اين آردا با هم مخلوط ميشدن؟؟ رو ميز يه كاسه بزرگ گذاشته بودم و آردا رو ريختم توش. بقيه رو هم بهش اضافه كردم. با هر حركت قاشق تو كاسه اين پودرها يه دور مي رفتن هوا و ميومدن پايين و از كاسه پرت مي شدن بيرون. گفتم بزار تخم مرغا رو بريزم با سرشير شايد اين گردا بمونن تو كاسه. كل ميز و آردي كرده بودم. ميز قهموه اي سوخته سفيد شده بود و لباسهامم سفيد بود. مجبور شدم يكم ديگه آرد بريزم تو كاسه. چند تا تخم مرغ شكوندم و سرشيرم ريختم توش. اما هر كار مي كردم با قاشق هم نمي خورد. منم دستمو تميز شستم و با 5 تا انگشت افتادم به جون مخلوط آردم. الان بهتر مخلوط مي شدن و بيشترم مي پاشيدن بيرون. خم شده بودم رو كاسه و كله امو برده بودم رو كاسه و با دقت ورزش مي دادم و سعي مي كردم مخلوطشون كنم. موهام از دو طرف پيشونيم ريخته بودن رو صورتمو و عصبيم مي كردن. با دستهام موهامو دادم عقب. اما همين كه خم ميشدم دوباره ميومدن تو صورتم. يادم افتاد كه از اين شكلات مايع گرفتم از اينايي كه پمپي ميرييزه بيرون. براي بيشتر شكلاتي كردن كيكم. رفتم آوردمش و خواستم بريزم تو كاسه اما هر چي فشارش مي دادم بيرون نميومد. سرش قوطي شكلات و پيچوندم. سرش باز بود اما انگار گير داشت. دودستي گرفتمش و آوردم بالا تا از اون سوراخ درش كه مثل سر سس بود نگاه كنم ببينم شكلاته بالا مياد يا نه. تو يه لحظه بي هوا يه فشاري به بدنه شكلاته دادم و شكلاته مثل چي فوران كرد و پاشيده شد تو صورتمو لباسم. تو اون لحظه تنها چيزي كه عقلم فرمان داد بستن چشمهام بود و جيغ كشيدن. قوطي شكلات و پرت كردم رو ميز و با دست سعي كردم شكلاتاي تو صورتمو پاك كنم اما انگار بدترش كردم و بيشتر پخش شد. با صداي جيغ من ماهان پريد سمت آشپزخونه و با هول گفت: آنا چي شده؟؟حالت خوبه؟؟ سوخ ..... يهو ماهان ساكت شد. با ساعدم سعي كردم چشمهامو پاك كنم تا بتونم بازشون كنم. ساعدمو كشيدم به چشمهامو آروم بازشون كردم. ماهان جلوي در آشپزخونه ايستاده بود و مبهوت به من نگاه مي كرد. يهو منفجر شد و پق زد زير خنده. قهقهه مي زد و ميومد جلو. ماهان: واي آنا خواستي يه كيك درست كنيا ببين با خودت چي كار كردي؟؟؟ مي خواستي كيك درست كني يا آناي شكلاتي؟؟؟؟ شكلات و آرد از سر و صورت و موهات مي ريزه. شدي مثل اين خرس شكلاتيها .... اينا رو مي گفت و ميومد سمت ميز و قهقهه مي زد. تا گفت خرس شكلاتي يهو آتيش گرفتم. بي شعور ... با حرص دستمو بردم تو كيسه آرد و يه مشت ازش برداشتم و با همه حرصم پرت كردم تو صورت ماهان. ماهان در حين خنديدن يهو صورتش پر گرد سفيد شد و چون دهنش به خاطر قهقه اش باز بود بيشتر آرد رفت تو دهنش. ماهان فوري دهنش و بست و خم شد و شروع كرد به سرفه كردن و تف كردن آردا بيرون.

تو همون حالت گفت: آنا خيلي .. بد جنسي .. اين آرده چيه.. آخه .. خودت شكلات خوردي .... به من آرده كوفت دادي .... بدجنس خنديدم و خبيث گفت: ماهان خان اگه خيلي دلت شكلات مي خواد حرفي نيست... دست بردم سمت شكلاته و برش داشتم. ماهان تازه تونسته بود از شر اون آردا خلاص شه. يه دستي به صورتش كشيد و صاف ايستاد و برگشت سمت من و تا خواست يه چيزي بهم بگه شكلات و آوردم بالا و با همه زورم فشارش دادم. شكلاتا مثل چي پاشيده شدن تو صورتش. جيغش رفت هوا. عشق مي كردم با ديدنش. غش غش مي خنديدمو با همه زورم به شكلاته فشار مي آوردم. خيلي شيك كل شكلاته رو خالي كردم تو صورتش. واسه خودم تو هوا ظرفه رو مي چرخوندم و به صورت دايره مي گردوندمش كه خوشگل بشينه تو صورتش. ماهان دستش و بالا آورده بود تا جلوي صورتش. كه جلوي شكلاتا رو بگيره. كل دستش شكلاتي شده بود. با حرص داد كشيد: آنا مي كشمت نكن .. ميگم نكن ... اما من بدجنس تر با هيجان گفتم: مي كنم. حقته تا تو باشي كه ديگه مسخره ام نكني. خيلي خوشگل شدي. ماهان: آنا ميكشمت .. زبونم و درآوردم براش و خوشحال گفتم: هيچ كاري نمي توني بكني ... تقريبا" كل شكلات و خالي كردم تو سر و صورتش. ديگه شكلات نميومد بيرون. گرفتم جلو صورتم كه ببينم تموم شده يا بايد بيشتر فشارش بدم. ماهان: چي شد؟؟؟ تفنگت خالي شد؟؟؟ حالا بي سلاح بازم بلبل زبوني مي كني؟؟؟ الان نشونت مي دم شكلاتي كردن من چه عواقبي داره. اين و گفت و اومد سمت ميز و خواست بياد سمتم. واي مي دونستم دستش بهم برسه بيچاره ام ميكنه. از ترس يه جيغي كشيدم و جفت دستامو كردم تو ظرف آرد و مشت مشت پاشيدم تو صورتش. ماهان فقط سرش و تكون مي داد و جاخالي مي داد تا آردا تو چشماش نره. چرخيدم دو ر ميز. ماهانم رسيد به آرد و اونم با مشت آرد پاشيد بهم. وضعيتي شده بود. هي مي چرخيديم دور ميز و هر كي مي رسيد به كيسه آرد دوتا مشت آرد مي گرفت و مي پاشيد به اون يكي. يهو ماهان تند چرخيد و من كه واسه خودم از سمت راست مي چرخيدم دور ميز و به خيالم از ماهان دور ميشدم بات چرخش برعكس و بي هواي ماهان گيج شده موندم. به جاي اينكه از سمت راست بياد دنبالم از چپ چرخيده بود. ديگه نمي شد بچرخم دور ميز. از زور هيجان فقط جيغ مي كشيدم و هول مي رفتم عقب. ماهانم كه فهميده بود ديگه گير افتادم و راه فراري ندارم خبيث مي خنديد. اونقدر رفتم عقب و ماهان اومد جلو كه خوردم به كابينتا. ديگه آردي هم نمونده بود برام. ماهان رسيد تو يه قدميم. واي اگه دستش بهم برسه ... تو يه لحظه كه صورت خبيثش اومد جلوي صورتم. منم دستهاي مخلوط آرد و شكلاتمو آوردم بالا و تند تند مالوندم به صورتش. ماهان صورتش و به چپ و راست مي چرخوند كه نتونم كثيفش كنم. اما من كوتاه بيا نبودم. هر سمتي كه صورتش و مي گردوند منم دستمو مي بردم تو صورتش. آخر كفري دستهاش و آورد بالا و مچ دستهامو گرفت و تو يه حركت يه قدم فاصله رو برداشت و جفت من شد و دستهامو با حرص يه فشاري داد و برد عقب و پشت كمرم نگه داشت. يه جيغ كشيدم. ديگه كارم ساخته بود. از ترس چشمهامو بسته بودم. ماهان يه هول كوچيك بهم داد و چسبوندم به كابينت. از ترس خودمو از كمر كشوندم عقب. چشمهامو باز كردم. ماهان چسبيد بهم با يه اخم زل زده بود به صورتم. واي واي ماهان اژدها شده . خدايي نابود كردم سر و شكلش و. صورتش تو يه وجبي صورتم بود. نفس نفس مي زد. هر دومون به خاطر هيجان نفس نفس مي زديم. از ترسم مظلوم نگاش كردم و گفتم: ماهان جوني ببخشيد غلط كردم ... تروخدا كاريم نداشته باش .. معذرت .. معذرت .. معذرت .... ماهان نگاهش و از چشمهام گرفت. رو صورتم چرخوند. به صورت شكلاتيم نگاه كرد. اومد پايين تر. با يه دستش دو تا دستامو گرفت و دست راستشو آورد بالا. دستش رفت سمت گردنم. چشمشم به گردنم بود. گردنبند ستاره امو گرفت بين انگشتاش يكم نگاش كرد. آروم گذاشت سر جاش. دوباره دستش و برد پشتمو دستمو چسبيد. تو چشمهام نگاه كرد.مظلوم نگاش كردمو گفتم: غلط كردم ببخشيد. سرش و آورد جلوتر. آروم گفت: دير به فكر افتاديي .... نبايد كار و به اينجا مي كشوندي ... اونقدر اين جمله رو آروم و با يه لحن خاص گفت كه نفسم بند اومد. از زور هيجان قفسه سينه ام تند تند بالا و پايين ميشد. ماهان خم شد و سرش و آورد پايين. بهت زده مات مونده بودم كه مي خواد چي كار كنه. يه نگاه عجيب تو چشمهام كرد. نفسهاي داغش مي خورد به صورتم. گر گرفتم. سرش آروم آروم اومد پايين تر ... خدايا .... آروم خم شد. چشمهاش و بست و نرم لبهاي بازشو و گذاشت رو چونه ام و چونه امو كشيد تو دهنش .... نفسم بالا نميومد. چشمهام بسته شد. سرشو آروم كشيد عقب. چشمهامو باز كردم. لبهاش شكلاتي بود. زبونش و آرود بيرون و آروم كشيد روي لبهاش و شكلاتاي روي لبش و با زبون پاك كرد و برد تو دهنش. با يه دستش دستهامو گرفت و اون يكي دستش و آورد بالا و انگشت اشاره اشو مايل كشيد رو گونه چپمو همون طور امتدادش داد. كج كشيد پايين و كشيد رو لبم و تا رو فكم ادامه اش داد و بعد برش داشت. دستش و بالا برد و انگشت شكلاتيش و آروم گذاشت تو دهنش. چشمهاش و بست و يه نفس عميق كشيد و آروم دستش و آورد بيرون از دهنش. نفسهام ريز ريز بالا ميومد. خيره شده بودم بهش. حال عجيبي داشتم. تو يه عالم ديگه بوديم. ماهان چشمهاش و باز كرد. دوباره نگاهش رو صورتم چرخيد و تو چشمهام ثابت موند. خم شد جلو تر. تو هر ثانيه فاصله اش باهام كمتر ميشد. اين وسط يه چيز عجيبي هم بود. يه بوي عجيب و خيلي بد پيچيده بود تو خونه. صورتش تو فاصله يك سانتي از صورتم بود كه يهو جيغ كشيدم. چشمهام از ترس گشاد شده بود. ماهان تو كسري از ثانيه خودش و كشيد عقب. من: ماهان آتيش ... ماهان برگشت و رد نگاهمو گرفت. واي خدايا شير جوشي كه رو گاز گذاشته بودم انگار همه محتويات داخلش سوخته بود و يه دود سياهي ازش بيرون ميومد و هر آن احتمال داشت آتيش بگيره. ماهان سريع رفت سمت گاز و خاموشش كرد و هودم روشن كرد. ديگه هيجاني نمونده بود. حس و حالمون پريده بود و جاش و به ترس داده بود. خاك بر سرت آنا با اين نبوغ كيك درست كردنت. خونه رو داشتي به آتيش مي كشوندي. بغض كردم. نگاهمو تو آشپزخونه گردوندم. يه نگاه به خودم كردم. دوباره به ماهان نگاه كردم. ماهان برگشته بود و به من كه لب ورچيده بغض كرده بودم و چشمهام اشكي شده بود نگاه كرد. چشمش كه به من افتاد متعجب گفت: چي شده آنا ... نتونستم جوابش و بدم فقط اشك از چشمهام چكيد پايين. ماهان ترسيده و هول تند خودش و بهم رسوند. بازوهامو گرفت تو دستاش و يه تكوني بهم داد كه باعث شد بغضم بتركه و اشكم سرازير بشه. ماهان عصبي با صدايي كه
roman هيچكي مثل تو نبود (36)
roman هيچكي مثل تو نبود (36)
مشاهده ادامه مطلب roman هيچكي مثل تو نبود (36)
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

  چك ليست علوم پايه دوم ابتدايي - مهر و آبان ماه

چك ليست علوم پايه دوم ابتدايي - مهر و آبان ماه

پست امروزم يك نمونه چك ليست علوم پايه دوم ابتدايي مربوط به ماه مهر و آبان مي باشد .

 

             دانلود چك ليست علوم پايه دوم ابتدايي مهر و آبان ماه




چك ليست علوم پايه دوم ابتدايي - مهر و آبان ماه
چك ليست علوم پايه دوم ابتدايي - مهر و آبان ماه
مشاهده ادامه مطلب چك ليست علوم پايه دوم ابتدايي - مهر و آبان ماه
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

  رمان بنفشه(12)

رمان بنفشه(12)

سياوش همانطور كه رانندگي مي كرد رو به بنفشه گفت: -امروز خيلي شيطوني كرديا بنفشه آفتاب گير را پايين داده بود و به لبهايش كه رژ لب آن، تقريبا از بين رفته بود، نگاه مي كرد: -مگه چي كار كردم؟ -اول كه بهت گفتم از اين به بعد بايد با مامانم در مورد مشكلاتت صحبت كني، گفتي نه، بعدش هم كه توي اطاقم اومدي.... سياوش ناگهان برزخ شد: -آخه اون چه كاري بود كه كردي؟ لباس زيرمو چرا گرفتي تو دستت؟ -مگه چيه؟ -بنفشه زشته، نبايد اين كارو بكني -ما كه باهم خوبيم -يعني چي خوبيم؟ هر كي با كي خوبه بايد ازين كارا بكنه؟ بنفشه جواب سياوش را نداد و رويش را به سمت ديگر چرخاند. سياوش باز هم ادامه داد: -حالا همه ي اونا به كنار، عكسمو چرا برداشتي؟ بده من عكسو -نمي دم سياوش با كلافگي به بنفشه نگاه كرد: -بنفشه عكس منو مي خواي چي كار؟ بده به من بنفشه دستش را روي سينه اش قفل كرد: نمي دم سياوش ديگر نمي دانست چه كار كند. با درماندگي گفت: -لا اقل بگو واسه چي برداشتي؟ بنفشه با چشمان غمگين به سياوش نگاه كرد. سياوش هنوز نفهميده بود كه او چرا عكسش را برداشته؟ پس سياوش خيلي خنگ بود، خيلي خنگ.... بنفشه نمي دانست آيا دليل كارش را بگويد يا سكوت كند، به ياد اس ام اس خشن سياوش افتاد و لبهايش را روي هم فشار داد. سياوش دوباره پرسيد: -چرا نمي گي؟ -دوست دارم عكستو داشته باشم سياوش كه خودش حدس زده بود كه جريان از چه قرار است. نمي خواست با به ميان كشيدن اين موضوع، بنفشه را حساس كند. شايد هم بهترين عكس العمل اين بود كه رويش را با بنفشه در اين زمينه باز نكند، رويشان بهم باز ميشد، در همين زمينه هم، رويشان به هم باز ميشد..... سياوش مسير صحبت را عوض كرد: -مامانم خوب بود؟ ازش خوشت اومد؟ -اوهوم، بهم گفت چهار تا شكلات بخورم و با دستش عدد چهار را نشان داد. سياوش لبخند زد: -خيل خوب، فردا مي خوام برم مدرسه ي ايمان، يه گوش مالي حسابي به فواد و پوريا ميدم -مي خواي بزنيشون؟ -نه، به مديرشون مي گم دهنشونو سرويس كنه -ها؟ سياوش تازه متوجه شد كه چه حرفي از دهانش بيرون پريده است، سعي كرد حرفش را اصلاح كند: -مي گم مديرشون حسابشونو برسه بنفشه دوباره به نيمرخ سياوش زل زد و گفت: -سياوش -بعله؟ -بازم منو مي بري خونتون؟ -دوست داري بياي خونمون؟ -آره دوست دارم بيام تو اطاقت -چرا؟ -ازون پرنده ها خيلي خوشم مياد، چه جوري خشكشون كردي؟ -خشك شده خريدم، دوست داري؟ -آره خيلي، -دوست داري برات بخرم؟ -آره، مي خري؟ -مي خرم برات بنفشه ناگهان از بازوي سياوش آويزان شد: -آخ جون، مرسي سياوش جونم نزديك بود كنترل فرمان از دست سياوش خارج شود، هول و دستپاچه گفت: -بنفشه، الان چپه ميشيم، برو اونور بنفشه با بي ميلي بازوي سياوش را رها كرد و به صندلي تكيه داد. سياوش عرق پيشاني اش را پاك كرد، اين هم از اثرات بلوغ بود؟ اين هم؟ ..................... نيوشا بالاي سر شهنامي ايستاده بود و با پر رويي فرياد مي زد: -پاشو از سر جام ببينيم، كي به تو گفت اينجا بشيني؟ سميرا مدادي لاي كتابش گذاشت و آنرا بست و به نيوشا نگاه كرد: -خانم شفيقي گفت نيوشا موهاي يك وري اش را از روي چشمانش كنار زد: -خانم شفيقي بيخود گفت صداي چند تن از بچه ها بلند شد: -وااااااي، به خانم شفيقي گفتي؟ -اگه بدونه، حسابتو مي رسه -من بهش مي گگگگگم نيوشا بي توجه به صحبتهاي ساير بچه ها، صدايش را بالاتر برد: -پاشو برو سر جات، پاشو مي گم سميرا دوباره گفت: -خانم مدير گفت تو بايد جاي من بشيني، اونم رديف اول -نمي خوام، من مي خوام همين جا بشينم و كتاب سميرا را از روي ميز برداشت و به وسط كلاس پرت كرد. باز هم صداي بچه هاي كلاس بلند شد: -وااااااااي، ديدي چي كار كرد؟ -چه كار بدي -من به خانم مدير مي گگگگگم بنفشه طاقت نياورد و رو به نيوشا كرد: -چي كارش داري؟ برو سر جات بشين ديگه نيوشا با نيشخند به بنفشه نگاه كرد. يادش آمد دو روز قبل، چه بلايي به سر بنفشه آورده بود. البته كه خودش هم بي نصيب نمانده بود. بنفشه موهايش را كشيده بود و او را هل داده بود و باعث شده بود دستانش خراشيده شود. يعني بنفشه فراموش كرده بود؟ به اين زودي كه فراموش نمي شد.... خوب كرده بود كه گولش زده بود، خوب كرده بود..... نيوشا با اخم فرياد زد: -من مي خوام همين جا بشينم بنفشه از جايش بلند شد و به سمت كتاب سميرا رفت و آنرا از روي زمين برداشت و دوباره به دست سميرا داد كه حالا به آرامي اشك مي ريخت. نيوشا پايش را محكم روي زمين كوبيد: -مي گم پاشو برو سر جات شهنامي چاپلوس و براي بار سوم، دختركان به حرف آمدند: -وااااااااااي بهش گفت چاپلوس -چه حرفاي بدي مي زنه -من بازم به خانم مدير مي گگگگگگگم اينبار نيوشا جيغ زد: -برين به خانم مدير بگين، زود باشين صداي خانم شفيقي نفسها را در سينه حبس كرد: -سميع زادگان، اينجا مگه طويله است؟ صداتو ببر دختر، چه صداشو انداخته رو سرش، خجالت هم نمي كشه نيوشا با ديدن خانم مدير به سرعت موهايش را به درون مقنعه اش فرو كرد و ساكت ماند. -چه خبره اول سر صبي؟ -خانم شهنامي جاي ما نشسته -نخير، جاي تو ننشسته، من خودم گفتم اونجا بشينه تو هم از اين به بعد رديف اول ميشيني، اونم جاي شهنامي -آخه خانم ما جامونو دوست داريم -بيخود دوست داري، بچه شده واسه من، برو بشين سر جات الان معلم دين و زندگي مياد تو كلاس، زنگ تفريح هم مياي دفتر كوچيكه كارت دارم، بار آخري هم بود كه كولي بازي راه انداختيا خانم شفيقي بعد از گفتن اين حرف از كلاس بيرون رفت. نيوشا با قيافه ي آويزان به سميرا و بنفشه نگاه كرد و سلانه سلانه به سمت نيمكت رديف اول رفت. بچه هاي كلاس ريز ريز مي خنديدند. دل همه اشان خنك شده بود. بيشتر از همه دل بنفشه بود كه خنك شده بود. به سمت سميرا چرخيد كه هنوز گريه مي كرد. از كيفش دستمال كاغذي بيرون آورد و دستش را به طرف سميرا دراز كرد: -بيا فين كن، ديگه گريه نكن، خانم مدير خيطش كرد سميرا دستمال را از بنفشه گرفت و با صداي بلند فين كرد. همسالان هم مي توانند با يكديگر خوب و صميمي باشند، مي توانند.... ............. سياوش سرش را خاراند: -خودم كه دوست دارم، اما ديگه مثه اون وقتا نه با هر كي، يه آدم درست حسابي باشه پايه ام شايان انگار كه به موجود چندش آوري نگاه مي كند به سياوش خيره شد و گفت: -حالمو بهم زدي، نكنه مي خواي زن بگيري؟ -من زن بگيرم؟ ديوانه شدي؟ روزي كه من زن بگيرم آخرالزمانه -من كه چيز ديگه اي دارم مي بينم -اي بابا، من چي گفتم مگه؟ مي گم يه آدم حسابي باشه -كودن آدم حسابي كه نمياد با تو -چرا نمياد؟ چمه؟ از تو كه بهترم، خيلي هم با معرفتم سياوش با معرفت بود؟ شايد با معرفت بود، شايد.... -آدم حسابي از كجا پيدا كنم؟ -تو نمي خواد پيدا كني، ادم حسابي پيدا ميشه، دارم بهت مي گم ديگه دور زناي خيابونيو واسه من خط بكش -قبلنا اينجوري نبودي، واست فرقي نمي كرد و سياوش با خود فكر كرد كه همين يكي دوماه پيش برايش اصلا اهميتي نداشت كه با چه كسي هم بستر مي شود. چقدر در اين دوماه تغيير كرده بود. هنوز هم چشم چران و بي بند و بار بود، اما از شدتش كم شده بود مي توانست بهتر از اين شود؟ شايد مي توانست كسي چه مي دانست..... شايد..... -الان ديگه فرق مي كنه -چه مي دونم، يه دفه نشنويم مي خواي زن بگيري، مثه من خر نشي شايان بهانه ي خوبي به دست سياوش داد تا سوالي را كه چند وقت بود در ذهنش مي چرخيد، از او بپرسد: -مي گم شايان، چطور شد خونوادت راضي شدن با مادر بنفشه ازدواج كني؟ بالاخره وضعيتشو مي دونستن ديگه، يا اصلا خونواده ي مادر بنفشه؟ اونا كه مي دونستن دخترشون افسرده است، اونا چطوري راضي شدن -خونواده ي من كه يه خواهر و يه برادر بودن، بچه كه بودم بابام مرد، يكي دو سال قبل از ازدواج منم هم، مادرم مرده بود. شاهين كه اون موقع سني نداشت، مي موند شهناز، البته به من گفت كه با رعنا ازدواج نكنم، گفتش كه مريضه، شوهر شهناز هم خيلي باهام صحبت كرد، من تو گوشم نرفت، الانم خيلي پشيمونم -خونواده ي رعنا چي؟ اونا چرا مخالفت نكردن -خوب اون وقتا رعنا تا اين حد افسردگيش عميق نشده بود، خونوادش فكر مي كردن شايد ازدواج كنه روحيه اش بهتر ميشه، شايدم ترسيدن كه اگه مخالفت كنن اوضاعش بدتر بشه -خوب چرا ديگه با تو لج كردن؟ اينجوري كه تو مي گي موافق ازدواجتون بودن، تو هم كه اوائل داماد خوبي بودي، خودت مي گفتي تا يه مدت حتي......بنفشه رو هم مي شستي سياوش بعد از گفتن اين حرف لبخند زد، دوباره به ياد بنفشه افتاده بود، دوباره.... -نمي دونم، شايد توقع داشتن تا آخر عمر با اين وضعيت رعنا، باهاش بمونم، مي گفتن من از اول مي دونستم وضعيت دخترشون چه جوريه، چه مي دونم از همين چرنديات ديگه -خوب دروغ كه نمي گن، مي دونستي ديگه -آهان، شروع كن به نصيحت كردن، شروع كن ديگه، برو رو منبر -چرت نگو، حالا داداشت كجاست؟ -داداشم زنجانه، خانمش ترك زنجانه، اونم ازدواج كرد رفت اونجا -اين خواهر برادراي رعنا كجان؟ مادربزرگو پدربزرگش چرا اينقدر بي عارن؟ شماره اي چيزي ازشون داري؟ شايان چشمانش برق زد: -مي خواي باهاشون صحبت كني كه بنفشه رو ببرن پيش خودشون؟ من قربونت برم داداش، شماره ي مادربزرگه رو دارم، بيا بهت بدم، خودم نوكرتم سياوش كم كم عصبي مي شد. اگر بنفشه همين حالا مي مرد، شايان از خوشحالي جشن مي گرفت. -تو كه اينقدر از بچه ات بدت مياد چرا نمي ري بذاريش سر راه؟ امشب از خونه بيرونش كن ديگه، راحت ميشي شايان كه حرف سياوش را باور كرده بود، سري به نشانه ي تاسف تكان داد: -باور كن به اينم فكر كردم، اما اينجا يه شهر كوچيكه، فردا پليس بياد منو بگيره من چي كار كنم؟ قانون خيلي سفت و سخت شده، اگه بخوام ولش كنم ميان سراغم، قانون مجبورم مي كنه كه نگهش دارم سياوش از خشم كبود شد. از روي نيمكت پشت پيشخوان برخاست و از كنار شايان رد شد و بي هوا پس گردني محكمي پشت گردنش كوبيد. شايان چند لحظه مثل مجسمه در همان حال باقي ماند. سياوش فكر كرد نكند به نخاعش آسيب رسانده باشد. بعد از چند لحظه، صداي شايان را شنيد: -الهي دستت بشكنه، گردنم شكست، تو مگه آزار داري -آره، از پدر بودنت حالم بهم مي خوره. شماره ها رو واسم بنويس شايد يه روز به دردم خورد، من ميرم تا يه جايي شايان همانطور كه گردنش را مي ماليد گفت: -كدوم گوري داري ميري؟ چند وقته هي جيم ميشي ميري، من دست تنها بوتيكو مي چرخونم سياوش بي توجه به شايان از مغازه بيرون آمد. مقصدش كجا بود؟ مقصدش به سمت مدرسه ي راهنمايي ايمان بود. ............... بنفشه روي تخت شكسته اش، دراز كشيده بود و به عكس سياوش نگاه مي كرد. با خود فكر كرد كه سياوشش چقدر قشنگ است. چه چشمهاي سياهي داشت، چشمانش چقدر مهربان بود، خودش براي چشمان سياوشش بميرد، بنفشه بود كه در دل، قربان صدقه ي سياوش مي رفت، اينها را ديگر از چه كسي ياد گرفته بود؟ بنفشه عكس سياوش را بوسيد و باز هم به عكس خيره شد. اينبار عكس سياوش را در آغوش كشيد. يعني روزي مي رسيد كه سياوش به او بگويد، كه دوستش دارد؟ او كه از رفتارهاي سياوش، متوجه ي علاقه اش به خود شده بود، اما بايد كاري مي كرد كه سياوش علاقه اش را بر زبان بياورد. خوب اگر علاقه اش را بر زبان مي آورد، در آن صورت چه مي كرد؟ خوب مشخص است، بعد با يكديگر قول و قرار ازدواج مي گذاشتند و پس از يكي دو سال، آنها با يكديگر ازدواج مي كردند و بعد در اطاق سياوش زندگي مي كردند و بنفشه ديگر تا آخر عمر، در كنار سياوش بود، پدرش هم ديگر نمي توانست كتكش بزند، قواد و پوريا هم نمي توانستند او را اذيت كنند، نيوشا هم نمي توانست او را مسخره كند، شايد ديگر نياز نبود تا مسئله هاي مزخرف رياضي را حل كند، خوب اگر زن سياوش مي شد چه نيازي به حل كردن رياضي داشت؟ چقدر فكر بنفشه خوب كار مي كرد، در دنياي خيالي اين دختركان نوجوان، هيچ چيز محال نيست، هيچ چيز... و همه چيز به سادگي امكان پذير است، همه چيز... صداي زنگ گوشي اش بلند شد. با نگاهي به گوشي ذوق زده شد. سياوش بود: -سياوش جونم -سلامت كو؟ -سلام -عليك سلام، يه خبر خوب بهت بدم؟ بنفشه به عكس سياوش خيره شد: -چه خبري -امروز صبح رفته بودم مدرسه ي ايمان، مدير مدرسه، حساب فواد و پوريا رو رسيد -راس مي گي؟ -آره، ديگه جرات نمي كنن اذيتت كنن. حسابي ترسوندمشون، دو سه تا پس گردني هم از مديرشون خوردن بنفشه روي عكس سياوش دست كشيد. باز هم سياوش حامي اش شده بود، باز هم... -مرسي سياوش -ديگه خيالت راحت باشه، صد متري مدرسه ات هم آفتابي نمي شن، تو هم كه ديگه كنار نيوشا نمي شيني، ديگه همه چي حل شد همه چيز حل شده بود؟ نه، هنوز يك چيز باقي مانده بود و آن هم علاقه ي بنفشه به سياوش بود. بنفشه تن صدايش تغيير كرد: -سياوش سياوش بي خبر از همه جا گفت: -هوم؟ -مي گم.... -چي مي گي -مي گم، يه چيزي بگم؟ -آره بگو بنفشه دوباره به چشمان سياوش در عكس، خيره شد. -سياوش تو.... سياوش كمي اخمهايش در هم رفت. اين دخترك چه مي خواست بگويد؟ -سياوش، تو خيلي خوبي سياوش كمي اخمهايش از هم باز شد: -خوبم؟ حتما خوبم ديگه -چيز، از خوب هم بهتري، يعني واسه من خيلي بهتري، يعني من.... سياوش خطر را احساس كرد. نكند اين دختر باز هم بخواهد حرفهاي آن چناني بر زبان بياورد. سياوش سريع به ميان حرفش پريد: -بنفشه من برم به كارام برسم، باهام كاري نداري؟ برو به درست برس بنفشه دمغ شد: -داشتم حرف مي زدم باهات -بعدا حرف مي زنيم، سرم شلوغه، آفرين دختر خوب، فعلا خداحافظ -خداحافظ تماس كه قطع شد، بنفشه به همان جمله اي فكر كرد كه مي خواست بر زبان بياورد. او مي خواست به سياوش بگويد، كه دوستش دارد. اما نتوانسته بود... باشد، دفعه ي بعد هم از راه خواهد رسيد، دفعات بعد هم از راه خواهند رسيد..... ............ مهناز رو به سياوش كرد: -بچه ي معصومي بود، رژ لب زده بود كه بگه من بزرگ شدم؟ اينا همه اثرات همين دوره است، از سرش ميوفته، حيف اين دختر بچه نيست كه بي مادر، بزرگ مي شه؟ سياوش خنديد: -مامان جان، نكنه مي خواي براي باباش زن بگيري؟ -نه پسر، اما خوب ناراحت كنندس ديگه، از ديروز هنوز به فكرشم سياوش سرش را با ناراحتي تكان داد: -آره منم دلم واسش مي سوزه -مي گم سياوش، نكنه زيادي به اين بچه نزديك بشيا -يعني چي مامان؟ -پسر جان اين يه دختر بچه است، تو دوره ي بلوغشه، يه دفه واسه خودش فكرو خيال مي كنه سياوش اخم كرد، مادرش هم كه حرف شهناز را زده بود. چرا همه ي اطرافيان همين مسئله را به او گوشزد مي كردند؟ يعني اينقدر مهم بود؟ اصلا مگر خودش به رفتارهاي بنفشه مشكوك نشده بود؟ با همه ي اينها، نمي توانست بنفشه را به حال خود رها كند. اگر او هم پشت بنفشه را خالي مي كرد تكليف بنفشه چه مي شد؟ -مامان، بچه هاي اين دوره امروز عاشق فردا فارغن، اگه هم فكر و خيال كنه زودي از سرش مي پره، نگران نباش و سياوش نزد خود اعتراف كرد، كه كم كم خودش نگران مي شود، خودش.... مهناز سري تكان داد: خدا كنه ............ بنفشه رو به سميرا كرد: -چيز، مي گم سميرا يه چيزي ازت بخوام؟ -چي مي خواي؟ -ميشه...ميشه موقع امتحان دستتو خوب نگه داري تا منم ازت نگاه كنمو بنويسم؟ سميرا تقريبا شاخ درآورد. براي دختري كه تمام زندگي اش در درس خواندن خلاصه ميشد، چنين درخواستي واقعا گناه كبيره بود. با چشمان از حدقه در آمده به بنفشه نگاه كرد: -يعني تقلب كني؟ -خوب چيزه، آخه من از رياضي چيزي نمي فهمم -مگه توي خونه نمي خوني؟ -نه، از رياضي بدم مياد سميرا سردر گم به بنفشه نگاه كرد. دلش نمي خواست تقلب كند، اصلا تقلب كردن بلد نبود. نشان دادن برگه ي امتحاني اش هم، نوعي تقلب به حساب مي آمد، نمي آمد؟ سميرا رو به بنفشه كرد: -من نمي تونم تقلب كنم، بنفشه قيافه اش آويزان شد. سميرا ادامه داد: -اما مي تونم يه كمكي كنم بنفشه چهره اش از هم باز شد: -چه كمكي؟ -ميتونم اون جاهايي رو كه اشكال داري، برات توضيح بدم بنفشه اخم كرد: -زنگ ديگه امتحان داريم، من يه عالمه اشكال دارم، چه جوري مي خواي تو يه ربع يادم بدي؟ سميرا شانه اش را بالا انداخت: -خوب پس ديگه چي كار كنم؟ -فقط برگه ات رو خوب بذار، همين -آخه من دوست ندارم، هيچ وقت ازين كارا نمي كنم بنفشه اخمش عميق شد: -يه كار ازت خواستما، اصلا نخواستم برگتو خوب بذاري و سمت ديگر چرخيد. سميرا دلجويانه گفت: -خوب حالا اين امتحان كه تموم شد، از روزاي ديگه مي تونم بهت رياضي ياد بدم بنفشه رويش را نچرخاند. هنوز از دست شهنامي ناراحت بود. دو سه روز پيش از او در برابر نيوشا دفاع كرده بود، كتابش را از كف زمين جمع كرده بود و به او دستمال كاغذي داده بود تا فين كند، اما او به جبران آن همه خوبي، حاضر نشد تا به او تقلب برساند. چقدر رك و جدي به او گفته بود كه نمي تواند.... بنفشه ي كوچك هنوز نمي دانست كه توانايي نه گفتن يكي از مهمترين مهارتهايي است كه همه ي نوجوانان بايد به آن مجهز باشند، همه ي نوجوانان، حتي خودش.... ............... بنفشه عرق كرده بود، چه سوالات سختي، شايد هم سوالات زياد هم سخت نبودند و چون چيزي نخوانده بود نمي توانست به آنها پاسخ دهد. با كلافكي چتري هايش را به كناره هاي مقنعه اش راند و از جا برخاست و برگه ي امتحان رياضي اش را تقريبا سفيد، به معلمش تحويل داد و از كلاس خارج شد. سميرا به حرفش عمل كرده بود و حتي اجازه نداد بنفشه به يكي از سوالات، نگاه كند، شايد مي ترسيد كه خودش هم به عنوان متقلب شناخته شود. درس رياضي هم درسي نبود كه بنفشه از روي كتاب تقلب كند. از دست سميرا دلخور شده بود، حتي يك سوال را هم نشان نداده بود، حتي يك سوال... پشت در كلاس به همراه دو سه نفر از همكلاسي هايش ايستاده بود تا امتحان بقيه ي بچه ها، تمام شود. خانم عميدي از راهرو گذشت و به چهار دخترك نوجوان خيره شد: -چرا اينجا موندين؟ يكي از دختركان گفت: -خانم امتحان رياضي داريم، بقيه دارن امتحان مي دن خانم عميدي سر تكان داد: -خيل خوب شلوغ نكنين نيم نگاهي به بقيه كرد و به سمت دفتر رفت. هنوز يك قدم بر نداشته بود كه به سرعت به عقب برگشت و نگاهش روي چهره ي بنفشه ثابت ماند. مگر چه شده بود؟ بنفشه سماك بود ديگر، نه انگار اينبارچيزي به غير از بنفشه سماك بود..... خانم عميدي با اخم به صورت بنفشه خيره ماند. بنفشه متوجه ي نگاه خيره ي خانم عميدي شد و خودش را جمع و جور كرد. صداي خانم عميدي بلند شد: -سماك -بعله خانم؟ -ابروهات چرا اينجوريه؟ بنفشه آب دهانش را قورت داد: -چه جوريه خانم؟ سه دختر ديگر با كنجكاوي به بنفشه خيره شدند. خانم عميدي دوباره به بنفشه نزديك شد و اينبار خم شد و به ابروهايش نگاه كرد و ناگهان.... بيچاره بنفشه، بيچاره بنفشه ي بدشانس.... چشمان خانم عميدي گرد شد، صدايش بالا رفت: -توي ابروهات مداد كشيدي؟ بنفشه يادش آمد كه صبح تقريبا ابروهايش را نقاشي كرده بود، با همان مداد تتوي كذايي، با همان مداد تتويي كه سياوش برايش خريده بود.... و باز هم يادش آمد كه لحظه ي امتحان، چتري هايش را از روي چشمانش به عقب فرستاده بود، بنفشه به تته پته افتاد: -نه خانم... -دختر مگه من كورم، نكنه فكر كردي اينجا صحنه ي تئاتره؟ نگاه كن توروخدا، يه رژ لبم مي زدي با اين حرف، سه دختر نوجوان به خنده افتادند. خانم عميدي فرياد زد: -ساكت باشين و رو به بنفشه كرد: -بيا دفتر كوچيكه باز هم دفتر، باز هم؟ لعنت بر اين دفتر، لعنت.... بنفشه آخرين تلاشش را كرد: -خانم، مداد نزدم -آره، من كه موش كورم، تو هم مداد نزدي سه دختر نوجوان دوباره به خنده افتادند..... بنفشه هم سعي كرد در اين آشفته بازار نخندد.... موش كور، چه شباهت عجيبي هم بين خانم عميدي و موش كور وجود داشت.... كافيست بنفشه، به جاي اين شيطنتها، به فكر دفتر باش... باز هم به دردسر افتادي بنفشه..... باز هم.... بنفشه با لبهاي آويزان به دنبال خانم عميدي روان شد و با نا اميدي موهايش را روي ابروهايش ريخت..... .............سياوش دستش را زير چانه اش زده بود و به اراجيف شايان گوش مي داد: -اين سهيلا هم دوستاي خوبي داره، مي خواي با يكي ازونا آشنات كنم؟ بابا من به جاي تو هنگ كردم، تو اصلا عين خيالت نيست؟ سياوش خميازه كشيد و در همان حال گفت: -تو به فكر خودت باش، من خودم مي دونم با كي آشنا بشم -آره، من به كه فكر خودم هستم، فردا صبح شما بوتيكو تنها مي چرخوني، چون من مهمون دارم سياوش جدي شد: -بازم مي خواي تو خونه ات برنامه داشته باشي؟ -پس نه، مثه دزدا برم خونه ي زنه؟ بنفشه هم كه مدرسه ست، ديگه سنگ كيو مي خواي به سينه بزني؟ -اين سهيلا خانم خونه مجردي نداره؟ -سهيلا كه نيست، يكي ديگه است، سهيلا فقط اهل گشت و گذاره، اونو خوابوندم تو آب نمك -مي دونه كه تو بچه داري؟
-چه ربطي داره؟
-شايد فكر و خيال كرده باشه، شايد بخواد زنت بشه -زنم بشه ه ه ه ه ؟ به گور باباش خنديده، من يه بار ازين غلطا كردم برا هفت پشتم بسه، همينه كه هست، مي خواد بخواد نمي خواد هررري -پس وضعيتتو بهش بگو كه خودشو بكشه كنار -حالا كه فعلا هست، منم بهش وعده ي ازدواج كه ندادم، كاري هم به كارش ندارم، واسه من ناز مي كنه؟ به جهنم، اينقده هستن كه كار منو راه بندازن سياوش ديگر حوصله ي گوش دادن به چرنديات شايان را نداشت. از بوتيك خارج شد و به سمت كافي شاپ پاساژ رفت. هنوز به كافي شاپ نرسيده بود كه گوشي اش به صدا در آمد. شماره ناشناس بود. يعني كه بود؟ -الو صداي زني به گوش رسيد: -آقاي صباغ؟ آقاي صباغ كه بود؟ اشتباه گرفته بود؟ صباغ.... آه...صباغ يعني دايي بنفشه، نكند از مدرسه باشد، يعني چه اتفاقي افتاده بود؟ -شما؟ -من شفيقي هستم از مدرسه ي راهنمايي نبوت مزاحم ميشمرمان بنفشه(12)
رمان بنفشه(12)
مشاهده ادامه مطلب رمان بنفشه(12)
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

  طرح درس تربيت بدني پايه دوم ابتدايي

طرح درس تربيت بدني پايه دوم ابتدايي

براي دريافت طرح درس يك جلسه درس تربيت بدني روي لينك زير كليك كنيد .

 

  دانلود طرح درس يك جلسه درس تربيت بدني

 

+ لينك دانلود اصلاح شد .



طرح درس تربيت بدني پايه دوم ابتدايي
طرح درس تربيت بدني پايه دوم ابتدايي
مشاهده ادامه مطلب طرح درس تربيت بدني پايه دوم ابتدايي
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

  roman كوه پنهان (14)

roman كوه پنهان (14)

مشغول اماده شدن بوديم كه مريم وارد اتاقم شد :
مريم _ سارا بدو .. بدو زنگ بزن به منصور بگو اونم بياد همراهمون .. الان بهترين فرصت كه به پدر جون خودش و نشون بده ..
يه دفعه دلم خالي شد .. استرس تمام وجودمو پر كرده بود .. نميدونم شايد رگه هايي از پشيموني هم توش پيدا ميشد ..
با ترديدي كه به دلم افتاده بود رو به مريم گفتم :
_ ولش كن .. مريمي هنوز زوده ..
مريم اما مصمم در تلاش براي قانع كردنه منه ..
مريم _ نه عزيزم .. اتفاقا الان بهترين فرصت .. حالا لازم نيست كه حتما امشب حرفي بزنه .. ولي بايد يه خودي نشون بده .. به هر حال اونا بايد به عنوان پدر نوه اشون تاييدش كنن ..
با اصرارهاي مريم .. به منصور اس دادم و ازش خواستم كه امشب مارو همراهي كنه ..
مريم هم تا موقعي كه منصور پاسخ داد و گفت كه كمنتظر موند .. بعد هم با گفتن اينكه پدرجون و اماده ميكنه .. از اتاق خارج شد ..
با ذهني درگير و اشفته لباسي و انتخاب كردم و پوشيدم .. البته انتخابي در كار نبود .. فقط و فقط از كمد برداشتم بدون اينكه به رنگ يا طرحشون توجهي داشته باشم ..
بعد هم كه به اتاق همراز رفتم تا اون روهم اماده كنم ..
********
برخلاف انتظارم شب خوبي بود و با ارامش سپري شد ..
مريم به پدرجون گفته بود كه منصور هم همراهيمون ميكنه كه با استقبال پدرجون روبه روشد .. همين استقبال هم كمي دلگرمم كرده بود ..
توي پارك و رستوران هم پدرجون با منصور گرم صحبت و گفتگو شده بود .. سوري جون هم از محسنات و برخورد صحيح و رابطه ي خوب همتا و همراز با منصور ميگفت ..
همه ي اينا باعث اميدواري من ميشد .. اما چهره ي رعناي ناراضي و گرفته تر ميكرد .. هرچقدر كه من به پذيرش پدرجون اميد داشتم .. رعنا به نپذيرفتنشون اميد داشت و همش ارزو ميكرد كه مورد مخالفت اونا واقع بشه .
مريم هم كه در كمال تعجب چيزي نميگفت و در تمام طول مسير با تلفنش مشغول بود .. حتي شايد بتونم بگم كه مريم منصور رو هم پذيرفته بود !!
موقع برگشت به خونه هم كه پدرجون از منصور خواست اين چند روزي كه اينجا هستن بيشتر به ما سر بزنه و در گردش هامون همراهيمون كنه ..
منصور هم با كمال ميل پذيرفت و خواست كه برنامه ي تفريحي رو خودش بچينه ..
ما و پدر جون هم پذيرفتيم ..
البته من ياد اوري كردم كه برنامه براي بعد از ظهر تا قبل از ساعت 10 باشه كه همتا هم به مدرسه اش برسه ..
از حمام بيرون اومدم .. مشغول خشك كردن موهام شدم .. با وجود خواب چند ساعتي كه كرده بودم .. ديگه نتونسته بودم بخوابم ..
از اتاق بيرون رفتم و به همتا و همراز سركشي كردم .. برق اتاق پدرجون و سوري جون خاموش بود و رعنا هم كه تا رسيدن به خونه غرغر كرده بود .. به محض رسيدن رفته بود توي اتاقش و احتمالا الان خواب بود .. كه با سرك كشيدن به اتاقش مطمئن شدم ..
از حرف هاش با وجود تمام تلخي و تندي كه داشت دلخور نميشدم .. چون حس ميكردم اونم جق داره .. شايد ما همسن و دوست باشيم اما ديد من به زندگي از ديد اون جداست .. و اين طبيعيه كه اختلاف نظر داشته باشيم .. يا حتي بخواييم با قهر و دعوا عقايدمون و كه از ديدمون صحيح تر بهم تحميل كنيم .. ولي هيچ كينه و بغض توش وجود نداره .. پس دلخوري اي هم نخواهد داشت .
به اتاق مريم سرك كشيدم .. اميدوار بودم اون بيدار باشه .. چون واقعا نميدونستم با اين بي خوابي چيكار كنم ..
بيدار بود .. روي تختش نشسته بود و لپ تاپ شو هم روي پاش گذاشته بود و مشغول تايپ چيزي بود ..همه ي نور اتاق هم فقط شامل چراغ خواب روي پاتختيش بود ...
مريم با صداي باز كردن در سرش و بلند كرده بود .. با ديدن من بهم اشاره كرد كه وارد بشم .. بعد هم سريع چيزي و ايپ كردو لپ تاپ بست ..
منم اهسته وارد شدمو در و بستم .. به سمت تختش رفتم ..
مريم _ سلام .. چرا نخوابيدي ؟!!
_ خواب نميومد .. به خاطر خواب بعد از ظهرم .. چيكار ميكردي ؟!!
مريم _ هيچي داشتم يه برنامه براي بابك مينوشتم .. رعنا هم كه اومده اينجا بيشتر داره غرغر ميكنه .. خواستم دهنش و ببندم ..
لبخندي زدم ..
_ اِ بده ببينم چيه .. خوب منم بيكارم ميدادي مينوشتم ديگه ..
حس كردم مريم كمي دسپاچه شد .. ولي سريع خودش و جمع و جور كرد:
مريم _ نه نميخواد ولش كن .. خودم بعدا مينويسم ..
در حالي كه روي تختش دراز ميكشيد .. جايي هم براي من باز كرد و اشاره كرد كه دراز بكشم ...
مريم _ خوب تو بگو حالا ميخواي چيكار كني ؟!! چطوري ميخواي به پدرجون بگي ؟!!
همينطور دراز كشيده اهي از سر ندونستن كشيدم :
_ نميدونم .. خيلي ميترسم مريم .. اگه قبول نكنن ..
مريم _ ترس نداره كه .. وقتي يه تصميمي ميگيري .. بايد پاي عواقبش هم وايسي ..
_ من براي خودم نميترسم .. ترسم براي منصور و خورد شدن شخصيتشه .. نميتونم پيش بيني درستي از رفتار پدرجون و سوري جون در مقابلش داشته باشم ..
مريم _ نگران نباش .. همه چيز درست ميشه .. اونم خودش ميدونه چطوري بايد اقدام كنه .. به نظرم همه چيز و بسپار دست منصور .. اون خودش بلدِ ..
بعد هم با لحني كه خنده توش موج ميزد ادامه داد :
مريم _ نديدي ... امروز چه دلبري اي براي پدر جون و سوري جون ميكرد ..
بيچاره بهنود كه رقيب به اين سرسختي داره ...
حس كردم از حرفي كه زد پشيمون شده .. چون سريع حرف و عوض كرد ..
مريم _ راستي ... فكر كنم ديگه منو رعنال بايد برگرديم .. بابك خيلي قاطيه ..
با اونكه دلم نميخواست بحث قبلي و صحبت درباره جمله ي اخرش و عوض كنم .. ولي بازم گفتم :
_ خودتو لوس نكن .. كجا ميخواي بري .. تازه منصور ازم خواسته بهت بگم بري كارخونه كمكش .. البته به منم ميگفت حالا كه مريم اومده .. با هم بياين .. ولي من گفتم فعلا نميتونم .. مريمم فعلا مرخصيه ..
حالا تو تازه ميگي ميخواي برگردي .. در مورد رعنا قضيه اش فرق ميكنه .. اگه پاي بابك وسط نبود نميذاشتم بره .. ولي بازم با اون حال فعلا زود .. هرچي ديرتر برگرده .. بابك بيشتر قدرش و ميدونه ..
مريم _ حالا نه اينكه .. تا الان كم واسه عموي بدبخت من ناز كرده .. يه كم بيشتر بايد ناز كنه .. يه وقت عقده نشه براش !!!
به لحن فاميل شوهر مابانه اش خنديدم ..
_ جاي رعنا خالي ..
مريم _ اتفاقا جاش پر .. كه اگه الان اينجا بود اينقدر گيساتو ميكشيد كه خنده از يادت بره .. مثل اين منصور بدبخت كه امروز فقط انرژي منفي هاي رعنا رو رد كرد ..
بازم با ياد اوري رعنا و پشت چشم نازك كردناش به منصور خنديدم ..
بعد هم كه مريم از رعنا و كارهايي كه كرده بود و من نديده بودم گفت و خنديديم تا اينكه پلكهامون روي هم افتاد ..
پدرجون ازم خواسته بود كه به اتاقش برم ..
ميدونستم كه درباره چه چيز ميخواست صحبت كنه .. همينم ترس مبهمي و در دلم انداخته بود ..
يه هفته از اونشب گذشته بود .. در تمام اين مدت هم منصور براي گردش هامون همراهيمون كرده بود .. پدرجون هم به حدي از اين مصاحبت لذت ميبرد كه هميشه همراه سوري جون با ماشين منصور ميرفتن .. ما هم با ماشين مريم پشت سر اونها حركت ميكرديم ..
توي اين مدت حرفي هم گفته نشده بود .. اما امروز كه از باغ يكي از دوستان منصور كه خارج از شهر هم بود خارج ميشديم .. با چهره ي گرفته ي سوري جون و متفكر پدرجون تقريبا مطمئن بودم كه منصور از موضوع باخبرشون كرده ..
من و مريم و رعنا به همراه خانواده ي دوست منصور مشغول بازي وسطي و واليبال شده بوديم .. من نتونسته بودم از عكس العمل پدرجون چيزي رو ببينم ..
يعني در واقع به حدي توي بي خبري به سر ميبردم كه تمام طول روز و فارغ از دنيا به خوش گذروني گذرونده بودم .. اما هميشه بايد ميدونستم كه دنيا روي خوش به من نخواهد ديد ..
به منصور اس دادم و ازش دربازه موضوع پرسيدم ..
اونم با پاسخ كوتا و مختصر و مفيدي كه بهم داد اشوب دروني و بيشتر كرد ..
" بله .. موضوع خاستگاري رو مطرح كردم .. قرار شده روي موضوع فكر كنن"
روي تخت نشستم و صورتمو با كف دستام پوشوندم ..
بلاخره رسيد اون روز و حالا من بايد جوابگو باشم .. به كساني كه خارج از تعهد مادر نوه بودن .. حكم پدر و مادري بر گردن من داشتن ..
به حدي از وجودشون محبت دريافت كرده بودم كه حتي اگه پاي اون تعهد هم در بين نبود .. به خودم اين اجازه رو نميدادم كه بدون در نظر گرفتن نظرشون كاري رو انجام بدم ..
مريم و رعنا هم انگار متوجه شده بودن و خودشون و با همتا و همراز سرگرم كرده بودن .. توي راه هم علنا اعلام كردن كه ديگه توي اين مورد دخالت نميكنن و خودم بايد از پس موضوع بربيام ..
بلند شدم .. فقط بايد توضيح ميدادم .. سعي در قانع كردنشون داشتم .. بعد هم اگر باز نظري غير از نظر من داشتن حتما به نظرشون احترام خواهم گذاشت ..
پشت در اتاق پدرجون نفس عميقي كشيدمو در زدم ..
پدرجون _ بفرماييد
درو باز كردم و با چشماي قرمز و پر از اشك سوري جون روبه رو شدم ..
قلبم فشرده شد .. چيزي نميگفت اما با نگاهش تمام درد هاي عالم رو به قلبم سرريز كرد ..
بغض نشسته توي گلوم داشت سرباز ميكرد ..
با چشماي به اشك نشسته به سمتش رفتم و خودمو در اغوش مهربونش رها كردم .. زار زدم .. به انصاف كه سوري جون هم دستاي پر از محبتش و ازم دريغ نكرد و با سكوتش اين اجازه رو به دوتامون داد كه بغضمون رو خالي كنيم ..
بعد از گذشت دقايقي با صداي پدرجون به خودم اومدم و تازه متوجه پدرجون شدم كه با چشماي قرمزش و اخم روي پيشونش كه نشون از متفكر بودنش داشت به ما نگاه ميكرد ..
پدرجون _ ساراجان ؟!!
نگاهم و ازش دزديدم .. يه جورايي ازش خجالت ميكشيدم .. نميدونم واقعا اگه باباي مهربون خودم هم جاي پدرجون مهربون بود اين قدر خجالت ميكشيدم ..
به هر حال پدرجون ،پدر بهنود بود و قلبش هم سرشار از مهر پدرانه به پسرش !!
پدرجون _ سارا جان به خاطر لجبازي با بهنود ميخواي تن به اين ازدواج بدي ؟!!
با اين حرف كه با لحن ملايم اما گله مندي بيان شده بود .. سر بلند كردم و به چشماش نگاه كردم .. سريع پاسخ دادم :
_ نه نه اصلا پدرجون ..
بعد اروم تر ادامه دادم :
_ من ادم لجبازي نيستم ..
به همون ارومي هم پاسخم و دريافت كردم :
پدرجون _ ميدونم ..
بازم نگاهم ازش گرفتم كه ادامه داد :
پدرجون _ پس چرا ميخواي همچين كاري كني ؟!! منصور هر چقدر هم كه خوب باشه .. يه تفاوت سنيه 20ساله با تو داره ..
هنوز جوابي نداده بودم كه سوري جون با صداي بغض دارو اشك الودش گفت :
سوري جون _ سارا جان بهنودم برميگرده .. اون شما رو خيلي دوست داره .. قسم ميخورم ..
پدرجون _ به اون كاري نداشته باش .. الان ميخوام دلايل سارا رو براي اين انتخاب بشنوم .. تكليف بهنودم الان مشخص ِ
كمي سكوت بينمون برقرار شد .. به چهره ي منتظر پدرجون نگاه كردم و بعد هم با صداي خش دار شدم .. براش گفتم
گفتم از تنهاييم .. گفتم از ترسام ..
ترس از وارد اجتماع شدن ..
ترس از سوال هاي بي جواب همراز .. ترس از نگاه هاي حسرت الود دختري به پدر دوستش ..
ترس از گريز از مردِ دختري هفت ساله ، از قضا بدون پدر ..
ترس از پيداشدن يه شاهين جديد .. يه مادرشاهين جديد ..
ترس از معلم مرد همتا
ترس از خانم همسايه و افكارش ..
ترس از نگاه مرد همسايه ..
ترس از نگاه پسر فاميل و افكارش ..
ترس از دوباره شنيدن حرف هاي شكنجه وارِ زن فاميل ..
ترس از اينده اي مبهم و تنهايي
از همه چيز گفتم .. از همه ي ناگفته ها گفتم .. از دلايلي كه اين تصميم شايد به ظن بعضي احمقانه رو گرفتم .. از سختي هايي كه توي تمام اين مدت كشيده بودم ..
بعد هم ساكت شدم ..
ديگه خالي خالي شده بودم .. اشك داشتم اما بغض نداشتم ..
بغضم با نگاه هاي پر از محبت و اما خالي از ترحم پدر جون از بين رفته بود .. با گرمي دستاي مادرانه ي مادري از بين رفته بود كه بيحساب و بدون دريغ بودنش گرماي بيشتري به وجودم تزريق ميكرد ..
وجودي كه ديگه سردي توش معنايي نداشت .. سراسر گرمي بود و سپاسگذاري !!

بعد از ان شب ، فقط سكوت بود كه حايل ميان انها شده بود ..
سكوتي كه درد اور نبود ..
ارامش قبل از طوفان هم نبود ..
شايد اصلا سكوت نبود ..
كه اگر سكوت بود فقط در كلام بود .. نه در انديشه ..
درانديشه ها غوغا بود ..
مردي در انديشه ي دختري بي پناه كه تصميم هاي بزرگ ميگيرد ..
دختري كه در اوج جواني خود را لايق مردي ميبيند شايد به سن پدر ، نزديك ....
بدون اينكه اين تفاوت ها را ببيند .. يا حتي سعي در ناديده گرفتنش داشته باشد ..
انگار او واقعا نميبيند .. اين همه تفاوت عميق را ..
درك اين موضوع برايش سخت نبود ، كه او با چشم غير مصلح ديده بود .. همه ي اين حس ها را در كلام دخترك ..
و كمرش خميده بود از اين چشم هاي جوان و نگاه مسن گشته اش !!
زني اما در انديشه ي به حسرت نشستن اميدش ..
و شايد هم وجداني كه حالا درد گرفته بود .. از يك تصميم !!
تصميمي كه دورانديشي نداشت ..
نه از جانب يك دخترِ 18ساله يِ زخم خورده يِ از خانواده دور مانده ... و نه سوي از زنِ پخته يِ تحصيل كرده يِ سرد و گرم چشيده يِ روزگار ..
زني كه اكنون به نقطه اي رسيده است كه همه ي وجودش به خاطر تصميم دختر جوان 22 يا شايد 23ساله اي كه حالا به خاطر خودخواهي او دارد به مردي فكر ميكند كه ميتواند جايگاهي پدرانه براش داشته باشد ..
ان هم نه از سر عشق .. كه از سر بي پناهي و درماندگي !!!
شايد اگر همان وقتي كه به واسطه ي مهربانيش و زيبايي ظاهري و شايد هم كمي سواستفاده از بي پناهيش ، كمي مادرانه نگاهش كرده بود .. و گزينه اي براي مكرهاي مادرانه اش قرارش نميداد ..
حالا او را در نقطه اي با سني شناسنامه اي جوان و افكاري ميانساله نميديد ..
دلش ميخواست اينقدر محق بود كه با شنيدن اين درخواست از جانبش ، برسرش هوار شود ..
اما نبود ..
اين را وجدانش بيشتر از هميشه گوشزدش كرده بود ..
پس فقط گريه كرد و مويه زد براي زنيتِ دختري جوان ..
براي غريبيِ مادري از جنس شيشه .. بي پناه و درمانده
و براي خودش .. به خاطر ان همه روياي پرورانده ي در ذهنش ..
براي تلاش هاي به رخ كشيدن انتخابش ..
انتخابي كه فقط و فقط يك قرباني داشت ..
قرباني سراسر ظرافتي كه حالا فقط به ريسماني چنگ ميزند كه نگه اش دارد .. و شايد دستي گرم ، براي روزهاي سختي كه در پيش خواهد داشت ..
اما دختري كه قلبش از اين همه ناراحتي تحت فشار بود ..
جالب بود ..
همه ي درد هاي دنيا در سينه ي كوچك اين دخترك جمع شده بود و كمرش از اين همه تحمل تنهايي فشار خميده ..
اما حالا ..
باز هم حاضر بود همه ي عمر را بدهد و كمر خميده ي پيرمردي سپيد موي را نبيند . كه همه ي اميد به ياس نشسته ي مادري را نبيند ..
براي دل مهربان او ديدن ناراحتي كسي سخت بود ..
براي او كه براي نشكستن اميد مادري از عشقش ميگذشت .. رنج بود ..
براي او سخت بود ..
براي او كه عشق مرداني چون كاوه و شاهين كه مادرانشان خوشبختيه فرزندانشان را با او نميديدند .. درد بود ..
حالا كه او هيچ عشقي هم در چنته نداشت .. و فقط از روي منطقش اين تصميم را گرفته بود .. پس ديگر فداكاري نميكرد براي دلِ به ياس نشسته اشان ..
پس مطمئن بود كه اگر اين دو عزيزش نخواهند او هيچ وقت ديگر به ازدواج نميانديشد .. تا شايد اميد انها نااميد نگردد ..





roman كوه پنهان (14)
roman كوه پنهان (14)
مشاهده ادامه مطلب roman كوه پنهان (14)
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

  تكليف بخوانيم - درس از همه زيباتر پايه دوم ابتدايي

تكليف بخوانيم - درس از همه زيباتر پايه دوم ابتدايي

       

همزمان با تدريس درس از همه زيباتر از كتاب بخوانيم كلاس دوم ابتدايي تكليفي را به شاگردان ارائه كردم كه انجام دادن اون با شوق و شور زيادي همراه بود . شعرش رو كه سروده ي خودم هست خيلي زود از بر شدند . اميدوارم كه مورد استفاده شما عزيزان هم قرار بگيره .

                                       
                                                نماي بزرگ


 


 



تكليف بخوانيم - درس از همه زيباتر پايه دوم ابتدايي
تكليف بخوانيم - درس از همه زيباتر پايه دوم ابتدايي
مشاهده ادامه مطلب تكليف بخوانيم - درس از همه زيباتر پايه دوم ابتدايي
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

  رمان آشفته دلان

رمان آشفته دلان

با حرص پيش كيارش انتهاي صف برگشت

_تقصير تو كه نوبتم رو از دست دادم

كيارش حالتي متعجب به خود گرفت : به من چه ؟ اصلا من چي كاره ام ؟ من گفتم تو بيا پيش من ؟ تو خودت اومدي

چشم غره اي نثارش كرد

_همينه ديگه وقتي كم مياري اين چشاي بدبختو هي قيلي ويلي ميدي

دستش را به سمت شقيقه اش برد و چند مرتبه به آن زد و به نشانه اين كه خاليست دستش را بالا برد

_به خاطر همين باهات بحث نميكنم و دوباره به گوشيش چشم دوخت

قبل تماس فروزان يك پيام از يك ناشناس....بلافاصله پيام را باز كرد

بنگر كه بزرگترين آرزوي من چه كم حرف است

"تو"

پيام بعدي برايش آمد انگار فرد ناشناس منتظر بود كه اين پيام را بخواند

"مي آيي...مي روي و فقط يك سلام و گاهي يك خداحافظي

نه اين انصاف نيست

من و يك دنيا عشق

تو يك دنيا بي تفاوتي"

آب دهانش را قورت داد

از بچه ها كه نبودند يعني اصلا فرستادن همچين پيامي از آنها جز محالات بود

سريع شروع به نوشتن كرد

شما ؟

خواست سند كند ...انگشتش را به سمت دكمه برد ولي لمسش نكرد

پشيمان شد شايد پيام اشتباهي بوده...شايد هم مزاحم باشد و بهتر بود بي تفاوت باشد

كيارش از پشت به كتفش زد

_به جاي اس ام اس بازي برو جلو نوبتمون شد

با انگشت روي صفحه گوشي كشيد و قدم برداشت

******************************

وارد محوطه شدند

الحق و والانصاف كه معركه بود ... بارها به خاطر تحقيق هايش كه سفارش دبير تاريخش بود نارنجستان را از صفحه دسكتاپ كامپيوترش ديده بود ولي حالا اين منظره و ابهت وقتي از نزديك مي ديد صفاي خاص خودش را داشت

الناز به سمت مادرش و بقيه برگشت _ مامان از كجا شروع ميكنيم؟

فاطمه،خاله رها، كه قبلا هماهنگي لازم را با بقيه البته به جز جوان تر ها كرده بود گفت:ما با عاطفه ،مادر رها، و دايينا موزه سنگ نميايم

الناز نوچي كرد _ اي بابا شما هم كه از هر ده تا جا دو تاشو گلچين ميكنيد پس من واميرعلي خودمون ميريم نظرت چيه امير؟

اميرعلي به چهره او كه منتظر پاسخ بود نگاه كرد _ چي بگم تو كه خودت ميبري و ميدوزي ديگه از من چرا نظر ميخواي!؟

الناز با حرص گوشه لبش را مچاله كرد_ اِ امير علي

امير علي با خنده دستش را به نشانه تسليم بالا برد _ باشه اصلا از هر جا تو بگي اصلا نظر من نظر تو و با خنده دست الناز را گرفت و به راه افتاد

رها كه تا آن لحظه فقط نظاره گر بحث ان دو بود با حرص به آن دو كه از جمع دور شدند نگريست و سپس روبه خاله اش گفت:يعني خوشم مياد از اين همه ابراز وجود...اصلا آدم حساب نكردن بقيه رو....الآن من با كي برم موزه آخه؟

ايليا و كيارش همزمان سرشان به سمت او چرخيد _ من

رها نگاهي ناراضي به مادرش كرد

_حالا نميشه شمام بياين؟

زنداييش با حالتي نه چندان خوشايند رو به او كرد : وا رها جان خب با بچه ها برو ديگه مشكلت چيه ؟

رها با دلخوري سرش را تكان داد _ هيچي زندايي و در دل ادامه داد : مشكلم همين دوتا آقا پسرن كه الان بايد عين توپ بينشون پاس كاري كه چه عرض كنم با تكل از اين يكي به سمت اون يكي برم!

ناراضي به دنبال كيارش و ايليا به راه افتاد

رها_ميگم ايليا تو كه گفتي از موزه و اين جور چيزا خوشت نمياد پس چرا اومدي؟

ايليا بدون نگاه به رها به نقطه مقابلش ،كيارش،كه كمي جلوتر از آنها ميرفت مي نگريست و در همان حال جواب داد

_به خاطر تو

با اين حرفش كيارش سرعتش را كم كرد تا آن دو هم به او برسند و ايليا ادامه داد : آخه ميدوني نمي خوام مثل سري قبل بيفتي بايد يكي هوات رو داشته باشه يا نه

رها در دل به خودش ناسزا گفت كه چرا همچين سوالي را پرسيد اما نبايد حرف ايليا را هم بي جواب مي گذاشت

_اولا اون موقع هوا باروني بود و بارون ميومد اما الان هوا آفتابيه

دوما من احتياجي ندارم كسي هوامو داشته باشه مخصوصا اگه تو باشي

كيارش كه كمي از قسمت پاياني جواب رها خوشش آمده بود با لبخند نيمه اي گفت : بالاخره بايد يه بهونه براي اومدنش بياره يا نه؟

ايليا با تلخي سرعت قدم برداشتنش را كم كرد _ شرمنده اگه خلوتتون رو بهم زدم

رها با كلافگي بحث آن دو را قطع كرد _ ميشه تمومش كنيد ؟ مي دانست يكي از عواقب آمدن با اين دو اعجوبه تحليل رفتن اعصابش و صد البته صبرش است

كيارش با اخم جلوتر به راه افتاد و ايليا هم به تبعيت از او

از بي توجهي آن دو خونش به جوش آمد

فكري به ذهنش خطور كرد : خيلي خب از اول هم اومدن با شما دو تا خريت محض بود و از تصور اين كه آن دو برگردند و او را پشت سرشان نبينند لبخندي روي لبش نشست و با طمانينه راهش را از آن دو جدا كرد

هنوز هم از دور آن دو را ميپاييد

عقبگرد كرد و وارد قسمت ديگري كه انبوه درختان را به اشكال مختلفي درآورده بودند شد

بوي نارنج آنچنان مستش كرده بود كه دستانش را به دو طرف باز كرد و نفس عيقي كشيد و مدتي نه چندان كوتاه چشمانش را بست بدون در نظر گرفت نگاه متعجب چند دختر و پسري كه از آنجا ميگذشتند سعي كرد رج به رج اين تابلو نقاشي بينظير را در ذهنش حك كند گويي فكر ميكرد اين تنها خاطره اي خواهد بود كه از اين شهر به يادگار خواهد برد! و شايد هم آخرين ديدار!

رويش را برگرداند كه با شخصي برخورد كرد.



رمان آشفته دلان
رمان آشفته دلان
مشاهده ادامه مطلب رمان آشفته دلان
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۰:۱۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: خريد گردنبند مردانه

درباره وبلاگ

خريد گردنبند مردانه براي تمام مناسبت ها و سنين مختلف براي خريد گرذنبند هاي مردانه بر روي دكمه خريد پستي هر محصول كليك كنيد اين فروشگاه اينترنتي مجهز به سيستم پستي مي باشد كه كالا را درب منزل شما تحويل و همان جا پول را دريافت مي كند - با تشكر مديريت خريد گردنبند مردانه
آخرين مطالب
» بخوانيم پايه دوم ابتدايي - شعر خانواده
» رمان بنفشه(13)
» roman هيچكي مثل تو نبود (36)
» چك ليست علوم پايه دوم ابتدايي - مهر و آبان ماه
» رمان بنفشه(12)
» طرح درس تربيت بدني پايه دوم ابتدايي
» roman كوه پنهان (14)
» تكليف بخوانيم - درس از همه زيباتر پايه دوم ابتدايي
» رمان آشفته دلان

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



men-necklace

men-necklace

http://men-necklace.zaminblog.com

خريد گردنبند مردانه

خريد گردنبند مردانه

خريد گردنبند مردانه

خريد گردنبند مردانه براي تمام مناسبت ها و سنين مختلف براي خريد گرذنبند هاي مردانه بر روي دكمه خريد پستي هر محصول كليك كنيد اين فروشگاه اينترنتي مجهز به سيستم پستي مي باشد كه كالا را درب منزل شما تحويل و همان جا پول را دريافت مي كند - با تشكر مديريت خريد گردنبند مردانه

خريد گردنبند مردانه

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

ساعت CK بند حصیری
نیم ست حریم سلطان
کارتون تنسی تاکسیدو
ماساژور USB