رمان آشفته دلان با حرص پيش كيارش انتهاي صف برگشت
_تقصير تو كه نوبتم رو از دست دادم
كيارش حالتي متعجب به خود گرفت : به من چه ؟ اصلا من چي كاره ام ؟ من گفتم تو بيا پيش من ؟ تو خودت اومدي
چشم غره اي نثارش كرد
_همينه ديگه وقتي كم مياري اين چشاي بدبختو هي قيلي ويلي ميدي
دستش را به سمت شقيقه اش برد و چند مرتبه به آن زد و به نشانه اين كه خاليست دستش را بالا برد
_به خاطر همين باهات بحث نميكنم و دوباره به گوشيش چشم دوخت
قبل تماس فروزان يك پيام از يك ناشناس....بلافاصله پيام را باز كرد
بنگر كه بزرگترين آرزوي من چه كم حرف است
"تو"
پيام بعدي برايش آمد انگار فرد ناشناس منتظر بود كه اين پيام را بخواند
"مي آيي...مي روي و فقط يك سلام و گاهي يك خداحافظي
نه اين انصاف نيست
من و يك دنيا عشق
تو يك دنيا بي تفاوتي"
آب دهانش را قورت داد
از بچه ها كه نبودند يعني اصلا فرستادن همچين پيامي از آنها جز محالات بود
سريع شروع به نوشتن كرد
شما ؟
خواست سند كند ...انگشتش را به سمت دكمه برد ولي لمسش نكرد
پشيمان شد شايد پيام اشتباهي بوده...شايد هم مزاحم باشد و بهتر بود بي تفاوت باشد
كيارش از پشت به كتفش زد
_به جاي اس ام اس بازي برو جلو نوبتمون شد
با انگشت روي صفحه گوشي كشيد و قدم برداشت
******************************
وارد محوطه شدند
الحق و والانصاف كه معركه بود ... بارها به خاطر تحقيق هايش كه سفارش دبير تاريخش بود نارنجستان را از صفحه دسكتاپ كامپيوترش ديده بود ولي حالا اين منظره و ابهت وقتي از نزديك مي ديد صفاي خاص خودش را داشت
الناز به سمت مادرش و بقيه برگشت _ مامان از كجا شروع ميكنيم؟
فاطمه،خاله رها، كه قبلا هماهنگي لازم را با بقيه البته به جز جوان تر ها كرده بود گفت:ما با عاطفه ،مادر رها، و دايينا موزه سنگ نميايم
الناز نوچي كرد _ اي بابا شما هم كه از هر ده تا جا دو تاشو گلچين ميكنيد پس من واميرعلي خودمون ميريم نظرت چيه امير؟
اميرعلي به چهره او كه منتظر پاسخ بود نگاه كرد _ چي بگم تو كه خودت ميبري و ميدوزي ديگه از من چرا نظر ميخواي!؟
الناز با حرص گوشه لبش را مچاله كرد_ اِ امير علي
امير علي با خنده دستش را به نشانه تسليم بالا برد _ باشه اصلا از هر جا تو بگي اصلا نظر من نظر تو و با خنده دست الناز را گرفت و به راه افتاد
رها كه تا آن لحظه فقط نظاره گر بحث ان دو بود با حرص به آن دو كه از جمع دور شدند نگريست و سپس روبه خاله اش گفت:يعني خوشم مياد از اين همه ابراز وجود...اصلا آدم حساب نكردن بقيه رو....الآن من با كي برم موزه آخه؟
ايليا و كيارش همزمان سرشان به سمت او چرخيد _ من
رها نگاهي ناراضي به مادرش كرد
_حالا نميشه شمام بياين؟
زنداييش با حالتي نه چندان خوشايند رو به او كرد : وا رها جان خب با بچه ها برو ديگه مشكلت چيه ؟
رها با دلخوري سرش را تكان داد _ هيچي زندايي و در دل ادامه داد : مشكلم همين دوتا آقا پسرن كه الان بايد عين توپ بينشون پاس كاري كه چه عرض كنم با تكل از اين يكي به سمت اون يكي برم!
ناراضي به دنبال كيارش و ايليا به راه افتاد
رها_ميگم ايليا تو كه گفتي از موزه و اين جور چيزا خوشت نمياد پس چرا اومدي؟
ايليا بدون نگاه به رها به نقطه مقابلش ،كيارش،كه كمي جلوتر از آنها ميرفت مي نگريست و در همان حال جواب داد
_به خاطر تو
با اين حرفش كيارش سرعتش را كم كرد تا آن دو هم به او برسند و ايليا ادامه داد : آخه ميدوني نمي خوام مثل سري قبل بيفتي بايد يكي هوات رو داشته باشه يا نه
رها در دل به خودش ناسزا گفت كه چرا همچين سوالي را پرسيد اما نبايد حرف ايليا را هم بي جواب مي گذاشت
_اولا اون موقع هوا باروني بود و بارون ميومد اما الان هوا آفتابيه
دوما من احتياجي ندارم كسي هوامو داشته باشه مخصوصا اگه تو باشي
كيارش كه كمي از قسمت پاياني جواب رها خوشش آمده بود با لبخند نيمه اي گفت : بالاخره بايد يه بهونه براي اومدنش بياره يا نه؟
ايليا با تلخي سرعت قدم برداشتنش را كم كرد _ شرمنده اگه خلوتتون رو بهم زدم
رها با كلافگي بحث آن دو را قطع كرد _ ميشه تمومش كنيد ؟ مي دانست يكي از عواقب آمدن با اين دو اعجوبه تحليل رفتن اعصابش و صد البته صبرش است
كيارش با اخم جلوتر به راه افتاد و ايليا هم به تبعيت از او
از بي توجهي آن دو خونش به جوش آمد
فكري به ذهنش خطور كرد : خيلي خب از اول هم اومدن با شما دو تا خريت محض بود و از تصور اين كه آن دو برگردند و او را پشت سرشان نبينند لبخندي روي لبش نشست و با طمانينه راهش را از آن دو جدا كرد
هنوز هم از دور آن دو را ميپاييد
عقبگرد كرد و وارد قسمت ديگري كه انبوه درختان را به اشكال مختلفي درآورده بودند شد
بوي نارنج آنچنان مستش كرده بود كه دستانش را به دو طرف باز كرد و نفس عيقي كشيد و مدتي نه چندان كوتاه چشمانش را بست بدون در نظر گرفت نگاه متعجب چند دختر و پسري كه از آنجا ميگذشتند سعي كرد رج به رج اين تابلو نقاشي بينظير را در ذهنش حك كند گويي فكر ميكرد اين تنها خاطره اي خواهد بود كه از اين شهر به يادگار خواهد برد! و شايد هم آخرين ديدار!
رويش را برگرداند كه با شخصي برخورد كرد.
 
رمان آشفته دلان رمان آشفته دلان |